ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

500

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

ديدند كه مقدار ايشان پنج هزار هزار سوار بود با ملكى نام او غاويل و از شهرستان جابلقا همى آمد بطلب شهرستان زرين ، پس ملك فتوحى در شهرستان زرين بفرمود بستن و مدت چهار ماه پيوسته جنگ ميكردند پس از چهار ماه لشكرى گرانمايه از زنگبار مىآمدند با ملكى نام او خناس و ملك غاويل با ايشان برآويخت و ايشان را همه هزيمت كرد و ملك زنگبار را بكشت و بعد از چندين روز ديگر از شام ( 329 - ب ) لشكرى بيامد عدد ايشان دو بار هزار هزار مرد ، غاويل با ايشان نيز حرب كرد و ايشان را هزيمت كرد ، پس ده هزار مرد از شاميان بدر شهرستان رفتند بزينهار ، ملك فتوحى ايشان را زنهار داد و چون ديد كه لشكر جابلقا به چند كرّت كوفته شدند روزى ناگاه بيرون آمدند و دو روز پيوسته كارزار مىكردند و لشكر شهرستان زرّين آسوده بودند و پشت قوى ، تا ناگاه شاه جابلقا را بكشتند و لشكرش را هزيمت كردند و شش بار هزار هزار مرد با فتوحى جمع شدند ، و فتوحى بفرمود تا زمين‌ها را غله بكشتند و با سر [ 1 ] عمارت شدند ، تا روزى فتوحى به شكار رفته بود ناگاه به بيشهء رسيد آبى ديد كه در ميان بيشه همى رفت سخت عظيم چنانك كشتى همى بايست ، پس فتوحى بكنار آب سنگى [ ديد ] همچون دكانى [ 2 ] پنج فرسنگ در پنج فرسنگ ، ملك را آن موضع خوش آمد ، گفت ما را برين سر سنگ شهرى بايد كرد كه زر و جواهر در ميان مردمان به كار آيد ما را آن بهتر آيد كه اين شهرستان زرين بكنيم [ 3 ] و اينجايگاه شهرى كنيم و اينجا آئيم كه باشد كه بمردم نزديكتر باشيم ، پس بفرمود تا دست در كندن شهرستان نهادند بدان شرط كه هر چند بكنند پنج يك ايشان را باشد ، و بر سر آن سنگ شهرى فرمود كردن از سنگ و خشت پخته ( 330 - آ ) و گچ محكم ، و زر بشوشها و سبيكها مىكردند ، مرد بود كه صد و دويست خروار زر داشت ، و شهر نو آبادان شد و باغ و بستانها ساختند ، پس روزى كشتى ديد ، مردمان بسيار در آن كشتى ، و ملك فتوحى زورقى از بهر تماشا آب را ساخته بود ، بس جماعتى را در آنجا نشاند و بيش

--> [ ( 1 ) ] با سر كارى شدن باضافه ، يعنى باز بسر كارى رفتن [ ( 2 ) ] دكان آنست كه امروز سكو گويند [ ( 3 ) ] بكنيم از فعل كندن ، يعنى شهرستان زرين را ويران كنيم و زرهاى آن را بميان مردمان بخش نمائيم و آنجا بر سر سنگ شهرى بسازيم .