ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

501

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

[ ايشان بفرستاد ، مردم ] كشتى خواستند كه حرب كنند ، مصريان گفتند در آن شهرستان كه شما مىبينيد شش هزار هزار مردست جنگى ، اهل كشتى گفتند ما هرگز اينجا شهرستان نديده‌ايم ، اين مصريان هر چه بر ايشان رفته بود بازگفتند ، اهل كشتى گفتند ما ملك شما را نيك دانيم ، بعد از آن كشتى بكنار راندند ، و هر چه در كشتى بود بمصريان فروختند ، و سبيكى زر بستدند ، و امير فتوحى ايشان را بنواخت و گفت بايد كه هر كشتى كه بينيد اينجايگاه فرستيد كه ما ايشان را زر بسيار دهيم ، و بعد چند روز ديگر كشتيها در رسيد و معامله بكردند كه از تن جامه عظيم تقصير بود [ 1 ] و بيشتر آن بود كه پوست گوسفند و آهو همى پوشيدند ، و عوض جامها كشتى ايشان پر زر و سبيكه همى كردند ، و ملك فتوحى را پسرى بود عاقل و زيرك ، فتوحى پادشاهى اين شهرستان بوى سپرد و ده هزار كشتى بساخت و بر [ آن ] زر ( 330 - ب ) و سبيكه در نهاد و جواهر ، و روى بمصر نهاد و بپادشاهى باز آمد ، و فرزند او در آن شهرستان بپادشاهى تا آخر عمر بماند ، و كشتيها و بازرگانان روى بدان شهرستان نهادند و معاملت ميكردند و آن شهرى شد فراخ نعمت كه در آن نواحى چنان شهر نبود ، و اصل زر كه در دنيا و در ولايت مصر است ازين شهرستان بود ، و اللّه اعلم . ذكر شهرستان روئين : كه آن را مدينة الصفر خوانند ، و جماعتى گويند اسكندر كرده است اما در سير آنست كه سليمان عليه السلام كرده است ، و در روزگار عيد الملك مروان ظاهر گشت و سبب آن بود كه چون عبد الملك بخلافت بنشست در خزينه كتابى يافت حكايت آن شهرستان در آنجا نوشته ، و عجايب آن حكايت كرده ، و گفته كه در آن جايگه كيمياست ، و خزاين و كتب سليمان عليه السلام ، و يكى از فرزندان سليمان عليه السلام آنجا نهاده است ، و در آخر مغرب است ، پس عبد الملك مروان را اين هوس افتاد . وزير خويش را با چهار هزار سوار و يك ساله برگ راه راست بكرد ، و پيش ملك حمير فرستاد كه گفتند كه اگر كسى [ 2 ] ازين شهرستان

--> [ ( 1 ) ] يعنى : از حيث جامهء پوشيدنى مردم آن شهر در عسرتى عظيم بودند [ ( 2 ) ] كذا و ظ : كه كسى