ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
467
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و فرمود كه بدماوند رود و آن احوال باز داند و بدرستى خبر دهد از ضحاك ، و اين قائد را نام نافع [ 1 ] بود ، گويد برفتيم نزديك كوه بديهى باستاديم و چارهء بر شدن همى طلبيديم ، بعد از آن پيرى صد ساله را بياوردند و ما او را از فرمان امير المؤمنين آگاه كرديم و تدبير خواستيم ، پير گفت به ببورسپ رسيدن ممكن نيست - يعنى بضحاك - و ليكن درستى آنك هست شما را بنمايم ، و با وى بر كوه شديم نزديك خارا جائى بفرمود كندن جايگاهى پيدا گشت بر سان دكانى از سنگ خارا تراشيده ، و اندر آن صورتى [ 2 ] مردى آهنگر ساخته نشسته و كدينى [ 3 ] بزرگ اندر دست ( 305 - ب ) به بالا داشته و ساعت تا ساعت بجايگاه برهمى زد بروز و بشب [ 4 ] پس آن پير گفتا اين طلسم است كه افريدون ساخته است بر بيورسپ تا چون خواهد كه بندها بگشايد زخم اين كدين آن را باطل كند ، و البته هيچ دست بدان فرا نبايد كردن ، و باز همچنان هامون [ 5 ] كرديم كه بود و [ پس ] بفرمود تا نردبانهاء دراز بياوردند و بر هم بستند [ 6 ] و بر آنجا رفتيم [ با ] چند جوان دلاور ، مقدار صد گز ، [ 7 ] و ديگر جاى كه بنمود بكنديم درها پيدا گشت آهنين و مسمارها عظيم بر زبر آن ، و هفت در و قفلهاء گران بر آن زده ، و بر عضا [ دهء ] در نوشته كه ايذر جانورى هست بحرى بى
--> [ ( 1 ) ] ابن فقيه از قول محمد بن ابراهيم روايت مىكند كه قايدى از طرف مامون آمد و او را و موسى بن حفص الطبرى را امر كرد كه بقرية الحدادين دماوند رفته و از موضع بيوراسف و اخبار او تحقيق كنند در سنه 217 ( چاپ ليدن ص 276 - 277 ) [ ( 2 ) ] يعنى : صورت ، و ياء آخر علامت اضافه است [ ( 3 ) ] كدين . فارسى است بضم اول بمعنى مطرقه و ان آلتى است كه گازران بر رخت و آهنگران بر سندان زنند [ ( 4 ) ] ابن فقيه اين خبر را دگرگون آورده و گويد : با آن پير برفتيم تا نزديك دكانها رسيديم نزديك قله و گروهى آهنگران بر آن دكانها بودند و بنوبت مطرقهها بر سندانها همي زدند ساعت بساعت و سخنى موزون باهنگ آن مطرقهها زمزمه همي كردند . . ( ص 277 ) و خبر اين كتاب با قصه مناسبتر مىنمايد [ ( 5 ) ] هامون كردن - يعني صاف كردن جائى كه آن را كنده و كاويده باشند [ ( 6 ) ] ابن فقيه : فاخرج لهم الشيخ سلما مخروزا من الصرم و سكك حديد . . . و اينجا نردبانهاى چرمين و پايهاى آهنين را ذكر نكرده است [ ( 7 ) ] مقدار صد گز معين مسافت بالا رفتن است . ابن فقيه گويد : و جمع شبان القريه حتى صعد منهم من صعد ذلك السلم من قرار القله الى مقدار مائة ذراع فى الجبل ( ص 277 )