ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

441

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

بخت نصر گفت كى باشد اين كار ؟ گفت هزار سال بيشتر بگذرد ، بخت نصر دلتنگ گشت ، و دانيال را از زندان رها كرد و نيكو همى داشت و بمشاورت او كار كردى ، پس مهتران عجم گفتند كه او بدين اسرائيل اندر شدست ، بخت نصر گفت بدين او اندر نشدم اما او را خدائى هست كه از هر چيز او را با وى مشاورت كنيم ، گفتند همداستان نباشيم كه سرّ خويش با كسى ميگوئى و مشورت كنى كه او بر خلاف دين ما باشد ، مگر كه صنم ما را سجده كند ، پس صنم را بياوردند و دانيال پيغامبر را عليه السلام بخواندند ، و بخت نصر و بزرگان سجده كردند ، و دانيال پيغامبر عليه السلام را گفتند تو نيز سجده كن ، گفت خداى من مرا نفرموده است كه ويرا سجده كنم ، بخت نصر خشم گرفت ، و بعد از آن بفرمود تا حفيرهء آتش بتافتند ، و دانيال را با سه [ كس ] ديگر از عباد بنى اسرائيل در آنجا فكندند ، پس بخت نصر بلند جائى همچون مناره بكرد ، و آنجا بر رفت ( 286 - ب ) و فرود نگريد ، پنج كس را ديد در آنجا با هم نشسته ، بانگ زد دانيال را كه بيرون آى ، هر چهار بيرون آمدند ، بخت نصر گفتا آن يكى ديگر كى بود ؟ گفت فريشته بود ، بعد از آن پرسيد كچون بود در آتش شما را ؟ گفت هر چه بهتر بعد از آن بخت نصر خيره شد ، گفت من [ ترا ] با يارانت بنيكويى بازگردانم ، و بفرمود تا همه بازداشتگان را و اسير [ ن را ] رها كردند ، و آنچ بايست از طعام و جامه و هر چيزى همى داد ، و بعد از آن چون مدتى برآمد بخت نصر خوابى ديد و بر دلش فراموش شد ، دانيال پيغامبر عليه السلام را بخواند و بپرسيد ، دانيال گفت خداى تعالى مرا بوحى از خواب تو و تعبيرش خبر داد ، و تو بخواب ديدى كه درختى بسيار شاخ سر اندر آسمان كشيده بودى ، [ 1 ] و بسيار بيخها اندر زمين پراكنده و از هر مرغى كه در

--> [ ( 1 ) ] يكى از آداب نثر و نظم پارسى اين بوده است كه خواب ديده شده را كه خواهند نقل كنند بماضى جزم بعيد با قريب يا مؤكد بيان نكرده بلكه آن را با ماضى نكرهء استمرارى مانند ( گفتى كردى - آمدى - گوئى - بودى ) و نظاير آن مياورده‌اند چنان كه فردوسى گويد : چنين ديد گوينده يك شب بخواب * كه يك جام مى داشتى چون گلاب دقيقى ز جائى پديد آمدى * بر آن جام مى داستانها زدى بفردوسى آواز دادى كه مى * مخور جز بآئين كاوس كى ( بقيه حواشى صفحهء بعد )