ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
344
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و چنان خواندهام در كتابى به خط جدّم مهلب بن محمد بن شادى [ 1 ] كه درين وقت بيعت ، عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن الزبير [ به ] بيعت كردن پيش آمد ، پس اين بيت بخواند كه طريح گفته است اندر وليد بن يزيد ؟ لا يضر أعينها ؟ [ 2 ] و لا قلعتها * حتى يطول على يديك [ 3 ] طوالها هرون را سخت عظيم خوش آمد و او را صلتى تمام بداد ، و خيزران مادرش همان قاعدت اول بگرفت و هرون او را منعى نكرد و در سال صد و هفتاد و شش ، فضل يحيى را بخراسان فرستاد ، و يحيى بن عبد اللّه الحسنى [ بديلم ] خروج كرد ، تا رشيد با وى عهد كرد و پيش [ وى ] آمد ، و آخر كار زهر دادش و بمرد ، و از آن پس هرون بروم شد و شهر صفصاف خراب كرد ، و مروان حفصه در جملهء قصيده گفتست ، شعر ( 223 - ب ) انّ امير المؤمنين المصطفى * قد ترك الصفصاف قاعا صفصفا و بعد ازين هرون عزم خراسان كرد ، و فضل باز آمده بود ، و على بن عيسى بن ماهان [ 4 ] امير بود ، پس او بيامد و او را چندان مال آورد از غلام و كنيزكان و اسبان و جامها و زر و سيم و نامهاء مشك و عنبر و ميوهاى [ 5 ] گوناگون و از قاقم و سمور و انواع آن كه آن را قياس نبود ، و بميدان اندر جمع آورد و همهء ميدان پر بود ، و همه بازگشاد و به ترتيب بنهاد ، و هرون را خبر داد تا بنظاره آمد بميدان ، و چشمش خيره شد از آن مال ، يحيى را گفت آنست كه تو گفتى كه او را بخراسان مفرست و من خلاف كردم و سخت مبارك آمد آن خلاف تو ، يحيى گفت اگر اين را از پس درد سر نباشد نيكست ، و [ اگر نه آن بود كه ] تو بعوض اين يك [ درم ده ] درم باز فرستى و نظام نگيرد اين ولايت ، و آخر حاجت آيد بتن خويش رفتن ، كه اوتاده [ 6 ] چندين خود را ننهاده است اين قدر پيش امير المؤمنين نياورده چون خراسان از مال تهى
--> [ ( 1 ) ] براى شناسائى مؤلف كتاب اين هم يك سندى است . [ ( 2 ) ] كذا [ ( 3 ) ] اصل : ؟ يديك ؟ [ ( 4 ) ] اصل : هامان [ ( 5 ) ] ظ : مويها يعنى پوستهاى گرانبها . زيرا در هيچ تاريخ ميوه ديده نشد [ ( 6 ) ] اصل : دو .