ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
340
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و مادر هادى و رشيد خيزران بود و مردمان او را بزرگ داشتندى و بامداد نخست بسراى او رفتندى بسلام ، ( 220 - ب ) و سعى كردندى در اشغال مردم گزاردن ، و اين قاعده از عهد مهدى بود ، پس هادى بر آن انكار كرد ، و روزى بمجلس اندر گفت شما روا داريد كه كسى نام مادر شما برد و سخن ايشان گويد ؟ گفتند نه . هادى گفت پس چه واجب كند كه شما پيش مادر [ من ] رويد و بوى تفويض [ 1 ] كنيد و سخن [ او ] آوريد و در دهن مردم نهيد ، يا خود بايد كه كسى داند كه مرا مادرى هست يا نه ؟ و اگر ببينم كه نيز كسى بسراى او رود گردنش بزنم ! پس مردمان باز ايستادند ، و خيزران غمناك گشت ، روزى هادى صحنى برنج نيمى بخورد و نيمى در وى زهر كرد و بمادر فرستاد ، گفت مرا اين خوش آمد و به تو فرستادم ، خيزران دريافت و بخورد سگى دادند در حال بمرد ، پس هادى را گفت شرم ندارى كه مادر را زهر دهى ؟ هادى گفت شرم ندارم كه مرا از كار تو عيب همى آيد كه همه شهر و بازار حديث تو است كه مادر امير المؤمنين چنين گفت و چنين كرد . پس ازين هادى رشيد را باز داشت ، گفت خود را خلع كن تا من فرزند را وليعهد كنم ، و يحيى بن خالد البرمكى را بازداشته بود ، هرون خواست كه چنان كند ؟ يحيى گفتا نبايد صبر كن ، پس هادى يقطين را بخواند و گفت برو و همين ساعت هرون را بگو كه ترا زندگانى بايد يا خليفتى ، اگر خود را خلع كرد قضاة و عدول را ببر و گواه گير ( 221 - آ ) و پس ويرا رها كن از حبس ، و اگر نكند همين ساعت سر او و سر يحيى بن خالد را برگير و پيش من آور و اگر پيش از نماز شام اين تمام نكرده باشى يك بدست از بالاى تو كم كنم [ 2 ] يقطين بگريست و گفت وقت نزديك است فردا تمام كنم ، گفت لا و اللّه ، يقطين چون بيامد ساعتى بگذشت كه او را باز خواندند ، بيامد نزديك پرده آواز گريستن شنيد ، گفت يا امير المؤمنين مرا باز خواندند ، [ 3 ] خيزران گفت اندر آى تا
--> [ ( 1 ) ] ظ مراد : مفاوضه [ ( 2 ) ] اين روايت اخير بدين طريق و حبس رشيد در طا و كا نيست و ذكر يقصين هم نيامده ، طا گويد : شبى كه هادى بمرد يحيى بن خالد حبس بود و هادى همانشب قصد داشت هرون و يحيى را تلف كند ( ط 3 - 1 ص 600 ) [ ( 3 ) ] ظ : گفتا امير المؤمنين مرا باز خواند