ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
341
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
امير المؤمنين را بينى ، يقطين اندرون رفت هادى را ديد بر تخت مرده ، گفت ايها السيدة اين را چه بود ؟ خيزران گفت خداى بگرفتش ، يقطين بازگشت و بزندان آمد و هرون را گفت : السلام عليك يا امير المؤمنين ، هرون گفت امير المؤمنين برادر ماست ، يقطين از حال هادى و آنچ او را فرموده بود همى گفت ، كه رقعهء خيزران اندر آمد بتعزيت هادى و تهنيت خلافت ، و يحيى و هرون از حبس بيرون آمدند و همان شب كار ها را جمله يحيى بن خالد بنظام بنهاد و بپرداخت ، و بروايتى گويند كه هادى هرون را بازنداشت و ليكن [ به ] خلع فرمود و يحيى گفت يا امير المؤمنين پسر تو جعفر كوچك است و نه ديدار بود كه كارها چون افتد [ 1 ] و چون هرون بيعت نقض كرده باشد از علويان كسى برخيزد و اين كار از بنى العباس برود ، من صواب در آن مىبينم كه همچنين بگذارى ، چون فرزند ( 221 - ب ) امير المؤمنين بجاى [ 2 ] رسد اين عهده بر من كه هرون را بدان فراز آرم كه [ خود را ] خلع كند تا ولى عهد فرزند تو باشد ، هادى گفت رواست . و همين هفته هادى بمرد ، و از چند نوع سبب مرگ او گويند ، يكى آنكه چون خيزران جدّ هادى در كشتن وى بديد و خود از وى دل آزرده بود و چند كنيزك را با خود يار كرده بود و اندر خواب بالش بر دهان وى نهادند و سخت بگرفتند تا بمرد ، و اين روايت را خود اصلى نيست [ و ] سخن عوام بود ، و در آن وقت بىبيمارى بفجأ بمرد ، و ديگر گويند كنيزكى از آن هادى [ 3 ] طبقى لوزينه زهرآلود بديگر كنيزك فرستاد تا وى را بكشد برشك ، چون هادى بديد پيش خواست و يكى لوزينه از آن بخورد ، و ميوه نيز گويند ، و بمرد ، كنيزك خروشان بيامد و ميگفت خواستم كه همه مرا باشى اكنون از من و ديگران برآمدى ، [ 4 ] و مهدى را اين حال هم گويند ، و اندرين معنى شاعر وقت گفتست : شعر و كم من آكلة منعت اخاها * باكلة ساعة اكلات دهر و كم من طالب يسعى لشيئى * و فيه هلاكه لو كان يدرى
--> [ ( 1 ) ] يعنى : معلوم نيست كه كارها از چه قرار باشد [ ( 2 ) ] اصل . بحاء با ياء كوچك و بجاى رسيدن يعنى بزرگ شدن و به حد بلوغ رسيدن [ ( 3 ) ] اصل : هرون [ ( 4 ) ] طا و كا : در مورد مهدى آوردهاند