ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

336

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

بر بست تا چنان افتاد كه يعقوب را اين استر كه او بر همى نشست از خشخشهء [ 1 ] طيلسان در رميد ، و لگد زد و ساقش بشكست ، مهدى غمناك شد و بپرسيدنش رفت بخانهء او ، پس وزير ابو عبيد اللّه مهدى را خالى بيافت ، آغالش [ 2 ] كرد ، و يعقوب را به چند چيز متهم كرد ، و در جمله شيعت علويان ، و چون يعقوب ( 218 - آ ) بهترى يافت مهدى مردى علوى بوى داد و گفت اين را بكش ، و بدين كار آزمودن يعقوب خواست نه كشتن علوى ، و يعقوب علوى را در شب رها كرد و نفقات داد ، بعد از آن [ كه ] علوى او را گفت شرم ندارى كه با خون فرزند پيغامبر سوى عرصات آئى ؟ مهدى كس را نشانده بود بر راه ، علوى را بگرفتند و بزندان باز بردند ، [ و مهدى ] يعقوب را از حال او پرسيد ، گفت بكشتم او را ، و سوگند خورد بحياة و سر امير المؤمنين ، بعد از آن مهدى او را باز داشت چون خيانت ظاهر شد بمطبق [ 3 ] اندر سخت‌تر زندگانى ، و همه عهد مهدى و هادى در آن مطبق بماند ، تا رشيد بيرون آوردش و چشمش تباه گشته بود ، يحيى شغلها بر وى عرضه كرد ، نپذيرفت ، و به مكه رفت و عبادت كرد تا آخر عمرش [ و ] ربيع بن يونس به قصد ابى عبيد اللّه [ 4 ] الوزير بر استاد ، و پسرش را بزندقه منسوب گردانيد ، و درست گشت ، و مهدى پسرش را پيش وى بكشت ، و پس [ ربيع مهدى را ] گفت امروز از وى نصيحت تو نيايد ، تا او را نيز بگرفت و بكشت ، و هرون را بجانب روم فرستاد بغزو ، و او را از كودكى به يحيى بن خالد البرمكى سپرده بود و هر چه كردى بفرمان او كردى ، و جز پدر با وى مخاطبت نبودى ، و هرون دو سال و نيم بديار روم بماند ( 218 - ب ) و با ظفر و مال و نعمت بسيار باز آمد ، و اين وقت لقب نهادش رشيد ، و هنوز كودك [ بود ] و اين اندر سال صد و شصت و چهار بود ، و باز هادى را فرستاد ، تا دفع خوارج كرد از گرگان و طبرستان ، و اندر ذى الحجه

--> [ ( 1 ) ] اصل : حشحشه ، و خشخشة السلاح او الحلى صوته تسمع عند اصطكاكه ( منجد ) و حشحشه نيامده است - كا بجاى استر بر ذون آورده [ ( 2 ) ] آغالش ، تحريك كردن [ ( 3 ) ] اصل : و بطنق - مطبق : دخمه وزير زمينى تاريك و بيمناكى بوده است كه در آن را مىنهادند و جايگاه زندانيان سياسى بوده است [ ( 4 ) ] اصل : ربيع بن عبد اللّه