ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
335
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بود و نام او هاشم بن الحكم [ 1 ] بود ، و جادوى عظيم داشت ، مقنعى بر روى بسته داشتى و دعوى خدائى كردى ، استغفر اللّه ! و از اين سبب او را مقنع خواندندى ، و آنست كه آن چاه ساخت بحكمت و سيماب در آن ريخت با اخلاطهائى كه داشت ، نا عكس آن بر هوا چنان مينمود كه ماهى بر آسمان همى تابد ، و شرح كار و شعبدهاى او درازست ، تا كارش عالى شد و چندين هزار مرد تابع او شدند ، و خاقان ترك را بخواند ، و مهدى از خوراسان سپاه فرستادن گرفت تا بعد از بسيارى وقعت و حالها حصار گرفتندش ، و آخر كار همه مردمان حصار را زهر داد ، از زنان و غلامان [ و آن ] همه بمردند ، و چون شراب با زنان همى داد بخوردندى و همى فتادندى مرده ، پس زنى بودش شراب پنهان بجامه فرو ريخت و بيفتاد ، برسان ديگران ، اين زن ( 217 - ب ) حكايت كند كه مقنع را ديدم چون شتر مست كف بر لب آورده ، و هر سو همى تاخت ، و همه چهارپايان را بشمشير پى مىبريد و هر چه خواسته بود آتشى عظيم برافروخت و در آن همى فكند تا همه سوخته شد ، پس تنورى سخت بزرگ بتافت ، و همى گفت عالمى را بباد دادم و گمراه كردم ، بر آخر خود را ببايد سوخت ، پس خود را در آن تنور افكند و همان ساعت ناچيز گشت ، و مسلمانان از وى برستند و مهدى همين تاريخ عيسى بن [ 2 ] على را كه عمّ پدرش بود بدان فراز آورد كه خود را قلع [ 3 ] كند ، و كرد ، و مالى بدادش ، كه بيعت چنان كرده بود كه بعد از مهدى هم وى باشد ، و درين اميد پير گشت ، پس مهدى پسران را فرمود بيعت كردن ، نخست موسى را و هادى [ 4 ] لقبش نهاد ، پس هرون را و رشيد لقب دادش ، و پس ازين كار يعقوب بن داود بن طهمان [ 5 ] بزرگ گشت پيش مهدى ، و دست وزير ابو عبيد اللّه [ 6 ]
--> [ ( 1 ) ] ظ : حكيم ، و حكيم نام خود مقنع بوده و هاشم نام ديگرش يا هاشم نام او و حكيم لقب او بوده است كذا قول الطبرى و الكامل ولى ابو نصر قباوى در تاريخ بخارا گويد : و ابراهيم كه صاحب اخبار مقنع است و محمد بن جرير الطبرى آورده است كه . . . نام او هاشم بن حكيم بود ( تاريخ بخارا چاپ شفر ص 64 ) [ ( 2 ) ] ص : عيسى بن موسى [ ( 3 ) ] كذا ؟ و الصواب : خلع [ ( 4 ) ] اصل : هرون [ ( 5 ) ] اصل : طعمان - صفحات بعد : طهمان كا : طهمان ( 6 ص 23 ) [ ( 6 ) ] اصل : وزير ابو عبد اللّه - و هو ابو عبيد اللّه معاوية بن عبيد اللّه - عزل 167 ( كا 6 ص 25 )