ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

330

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

امير المؤمنين از ايدر برو كه خطرست ، و چنان همى زد تا بسيارى بكشت ، و دروازه ازيشان بستد و بگشاد ، و منصور بر وى دعا كرد و آفرين گفت ، و سپاه اندر آمدند و رونديان را سپرى كردند ، و اگر نه معن بن زايده بود [ ى ] منصور را عظيم مخاطره بود ، و چون بپراكندند معن با هم آن خانه شد [ 1 ] و پنهان ببود ، منصور او را باز طلبيد و زنهار داد ، و بسيارى نيكوى كرد بجاى او و هر چه همى ذكر كنيم چنين مختصر نيست اما شرح را تمام [ به ] جاى نهاده‌ايم . [ سال صد و چهل و دو ] اندر سال صد و چهل و دو : [ عبد الجبار ] امير خوراسان عاصى گشت ، و منصور مهدى را آنجا فرستاد ، و در اين وقت لقب دادش المهدى ، پس برفت و عبد الجبار را بگرفت بعد از حرب با پسرش ، و مالش بستد و دستهاش ببريد و گرد خراسان بگردانيد و هر دو را بردار كرد ، [ 2 ] و زان پس برى باز آمد ، و شهرستان رى را بنا نهاد و آن را محمديه نام نهاد [ 3 ] [ و اندر سال صد و چهل و پنج محمد ] و ابراهيم از پسران عبد اللّه ابن الحسن [ 4 ] بن على بن ابى طالب بيرون آمد [ ند و محمد بن عبد اللّه بمدينه بيرون آمد ] و دعوت كرد خود را ، و ابراهيم ببصره بود ، و هنوز كار ايشان ظاهر نشده بود كه منصور بدانست و بمدينه رفت [ 5 ] [ تا از عبد اللّه بن الحسن جاى پسران را بداند و عبد اللّه و آل ابى طالب را يكان يكان همى طلب كردى و از محمد بن عبد اللّه حال بپرسيدى و آنان نشان و جاى محمد نگفتندى ، تا منصور اعرابى چند بطلب محمد بپراكند ] ( 215 - آ ) و حيلت كرد ، و عبد اللّه بن الحسن [ را ] بنامه و تحفه فرستادن از آن [ شيعيان ] جانب خراسان [ بفريفت ] [ 6 ] ، و عبد اللّه قبول كرده بود از جهت محمد پسرش ، و آن را قصه

--> [ ( 1 ) ] اصل : ستد ، با هم آن خانه ، يعنى باز هم بدان خانه كه پنهان بود . [ ( 2 ) ] كا : عبد الجبار و فرزندانش را بسوى منصور فرستاد و منصور او را بكشت و فرزندانش را بجزيرهء دهلك از جزاير يمن فرستادند . . الخ ( ج : 5 ص : 188 ) [ ( 3 ) ] بعد از اين بايستى سطورى يا سطرى افتاده باشد و ما خلاصهء آنچه ممكن بود افتاده باشد در متن جاى بجاى بين قلاب ثبت كرديم . [ ( 4 ) ] اصل : الحسين ، [ ( 5 ) ] اينجا تا آخر قلاب حواشى بوده و در عكاسى بريده شده است و ظاهرا چنين بوده كه ما بين قلاب ضبط كرده‌ايم : [ ( 6 ) ] تواريخ گويند : مردى را از خاصان خود زر و تحف داده و او را بمدينه فرستاد و و آن مرد خود را شيعى خواند و بعبد اللّه نزديك شد و زر و تحفه بنام شيعيان خراسان به دو داد و عبد اللّه آن چربك بخورد و راز خود و پسرش را پيش آن مرد فاش ساخت و منصور وى و جماعتى از آل حسن را بگرفت و بزندان كرد . الخ