ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
300
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
مدتى حصين بن نمير او را حصار داد [ و ] چون يزيد درگذشت [ و ] معاويه [ 1 ] ، مروان بن الحكم [ نيز ] به دو سپاه فرستاد ، و از آن پس كه [ عبد اللّه زبير ] ايشان را بپراكند ، برادرش مصعب را بكوفه فرستاد بحرب مختار بن ابى عبيد و مختار را بكشت ، و باز عبد الملك بن مروان بكوفه رفت بعهد خويش ، و مصعب را بكشت ، و از آن پس حجاج يوسف [ را ] بحرب ابن الزبير فرستاد تا بار مكه را حصار گرفتند و منجنيق مىانداختند بر كعبه ، و به آتش كسوت [ 2 ] خانه سوخته شد ، و بروايتى مىگويند سوختن پوشش خانه بوقت حصار حصين بن نمير بود ، و ابن الزبير خانهء كعبه را فراخ كرده بود ، و حجاج بهرى از آن بمنجنيق بيران [ 3 ] كرده بود ، و چون از ابن الزبير فارغ شد به همان اساس اوّل باز برد ، و آبادان كرد ، و بر عاقبت ابن الزبير كشته شد ، و حجاج او را بردار كرد ، و سهشنبه بيست و هفتم [ 4 ] ماه جمادى الاخر [ بود به ] سال هفتاد و پنج [ 5 ] و هفتاد و سه [ 6 ] [ سال ] عمرش بود [ و بجمله اسلام او را بيعت كردند ] [ 7 ] مگر شام ، و الا بلاد اسلام و عراقين و خراسان جمله در بيعت ابن الزبير بودند ، و حجاج سوگند خورد كه او را از دار فرو نگيرد مگر مادرش شفاعت كند - أسماء ذو النطاقين - ( 196 - آ ) چون مادرش را بگفتند ، گفتا : نگويم [ 8 ] ، و روزگارى بردار بماند ، و مادرش اسما را چشم نابينا بود ، وى را همى بردند زير دار ، پاى پسرش عبد اللّه بر روى مادر آمد ، گفت اين چيست ؟ يكى گفت اين پاى عبد اللّه است فرزندت ، گفتا : ما آن هذا الرّاكب ان ينزل ، يعنى وقت نيامد كه [ اين ] سوار فرود آيد ؟ اين حجاج را بگفتند ، گفت : شفاعت كرد ، و بفرمود تا عبد اللّه را فرو گرفتند [ 9 ] ، و دفنش بكردند ،
--> [ ( 1 ) ] مراد معاويه پسر يزيد است [ ( 2 ) ] اصل : و كسوت [ ( 3 ) ] ببران لهجهايست از : ويران [ ( 4 ) ] طبرى : سهشنبه هفدهم جمادى الاولى سنة 73 ( ص : 894 ) [ ( 5 ) ] كامل : هفتاد و سه كذا : طبرى [ ( 6 ) ] كا و طا : هفتاد و دو [ ( 7 ) ] بقياس و بر طبق تواريخ اضافه شد و جملهء بعد ظاهرا تاكيد اين معنى است و گر نه مشكل است كه جمله با ( مگر ) شروع شود [ ( 8 ) ] اصل : بگويم [ ( 9 ) ] طبرى و كامل اين روايت را ندارند كامل گويد : چون حجاج پسر زبير را بر دار كرد اسماء مادر عبد اللّه زبير بحجاج پيام داد كه خدات بكشاد چرا چنين كردى ؟ حجاج پاسخ داد كه من و او هر دو بسوى اين دار مىشتافتيم و او بر من پيشى جست و اسماء از حجاج خواست كه بگذارد تا جثهء پسر را كفن و دفن كند ، حجاج رخصت نداد و پاسبانان بر آن