ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
291
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
همى گويد : و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا ، و بسيارى از معاويه بگفت . ابو موسى گفت : چندينى از معاويه بگفتى اگر اين كار بشرف و حسب بودى هيچكس بشرف و حسب و علم على نيست ، و اما آنچ گوئى ، لوليه سلطانا ، ولى فرزند باشد و عثمان را دو فرزند بجايست ، اين سخن بگذار ، من صواب در آن مىبينم كه هر دو را خلع كنيم و اين كار بشورى فكنيم برسم عمر بن خطاب ، تا مسلمانان يكى را اختيار كنند ، و خون ريختن برخيزد . عمرو گفتا چنين كنيم و بيرون آمدند ، پس عمرو ابو موسى را گفت : ايها الشيخ بياور كه تو بزرگترى ! [ بو ] موسى برخاست و گفت : كار دراز گشت صواب در آن ديديم كه سنت عمر بن خطاب را كار بنديم و خلافت بشورى افكنيم تا اين خون ريختن برخيزد و گواه باشيد كه من اين خلافت از گردن على بن ابى طالب بيرون كردم چون انگشت از انگشترى ، و پس انگشترى از انگشت بيرون كرد ، و بنشست . عمرو بن العاص بر پاى خاست و انگشترى بيرون كرده بود و بدست داشت و گفت : اى جماعت ( 190 - آ ) بر من گواه باشيد كه من خلافت در گردن معاويه كردم همچون انگشترى در انگشت و ديگر باره انگشتر در انگشت كرد ، و گفت معاويه ولىّ عثمان است و خداى تعالى گفت : وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً . بو موسى برخاست و گفت دروغ ميگوئى اى فاسق كه ما چنين نگفتيم ، اى فريبنده ! و بهم درآويختند ، و مردم باز گرديدند ، و بعد ازين معاويه را بشام امير المؤمنين خواندند ، و عبد اللّه بن عباس باز آمد و على را گفت كه عمرو با [ بو ] موسى چه حيلت كرد . و اللّه اعلم . [ سال سى هشت و سى و نه ] سال سى هشت و سى و نه : فتنهء مصر بود و معاوية بن حديح [ 1 ] محمد ابن ابى بكر را هزيمت كرد و باز اسيرش گرفت و اندر شكم اسپ نهادش و آتش اندرزد ، و بروايتى ميگويند كه او را زنده در شكم خر نهادند و بدوختند و پس به آتش اندر زدند . و ازين خبر امير المؤمنين على عظيم تافته شد ، و مالك اشتر را بجانب مصر فرستاد
--> [ ( 1 ) ] اصل : حريج