ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

252

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

ريش پست كنيم و سبلت بگذاريم ، پيغامبر فرمود [ 1 ] بر خلاف ايشان [ كه ] : امرنى ربى بعفو اللحى و بقصّ الشوارب ، يعنى مرا خداى من فرمودست كه سبلت بكاهيد و ريش بگذاريد ، پس چون پيغامبر حديث كشتن پرويز بگفت ، ايشان درين مناظرها كردند ، و چون جدّ پيغامبر شنيدند در آن ، يكى مرد از ميان از نگين انگشترى زهر برمكيد و بمرد ، و ديگران تاريخ آن روز و آن ساعت بر نوشتند ، و سومى باذان آمدند و او را از گفت پيغامبر و آنچ رفته بود خبر دادند ، باذان گفت چند روز توقف كنيم اگر اين سخن درست گردد ، پس او به حق پيغامبرست به دو ببايد گرويدن ، و اگر نه سپاه بريم و چنانك شاه فرمودست بكنيم ، پس همان روز جمازهء برسيد از شيروى و باذانرا فرموده كه بيعت ما از اهل يمن بستان كه پادشاهى فلان روز بما گشت ، و اين مرد را كه دعوى پيغامبرى مىكند هيچ متعرض مباش ، چون نگاه كردند همان روز و همان ساعت بود كه پيغامبر عليه السلام گفته بود ، باذان ايمان آورد و يمانيان همچنين و باذان باسلام خود پيغامبر را نامه نوشت ، بعد از آن معاذ جبل را آنجا ( 166 - آ ) فرستاد بيمن ، تا ايشان را قرآن و شريعت در آموزد ، حديث ملك قبط : نامه را پاسخ كرد و نگرويد ، و ليكن پيغامبر را بسيار هديه فرستاد ، و در جملهء آن ماريه بود ، مادر ابراهيم ، پسر پيغامبر ، و ديگر كنيزكي شيرين نام و او را بحسان بن ثابت الشاعر بخشيد ، و اسبى ديگر و استر [ ى ] كه آن را دلدل خواندندى و اللّه اعلم . حديث ملكان شام و حيره [ 2 ] و يمامه : ايشان هيچ ايمان نياوردند و نه پاسخ دادند و رسولان باز آمدند . حديث ملك حبشه : وى بپيغامبر عليه السلام ايمان آورد ، و جعفر بن ابى طالب را كه آنجا مانده بود و پيغامبر فرموده بود باز فرستادش با ياران ديگر ،

--> [ ( 1 ) ] متن : فرمودست كه بر خلاف . . . و قسمتى از سطر زيرين در كتابت به بالا نوشته شده بود حذف شد [ ( 2 ) ] چنان كه ديديم رسولى بحيره نفرستاده بود و ظ بحرين درست است ر ك ص : 249