ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
238
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
خوشتر بودى ، و كودكان را آنجا بردندى ، چون ده سال شد عبد المطلب او را بابو طالب سپرد و بمرد ، پس اينجايگاه من شرح قصه نمىدهم مگر در خاتمت كتاب اگر خداى تعالى توفيق دهد ، اما كارها و تواريخ كه رفتست ( 156 - ب ) على الولى مختصر جمع كردم بر سبيل ديگر ابواب ، بل فصول آن ؟ مشعتر ؟ ، و شرح آن بجايگاه خود ثبت كرده شود انشا اللّه تعالى و به الحول و القوه . فصل اندر تاريخها و كارها تا بهجرت آن وقت كه پيغامبر عليه السلام با ابو طالب عمش بشام رفت ، و بحيراى راهب او را بديد و علامتها يافت ، و بو طالب را گفت اين پسر ترا چه باشد ؟ گفت فرزند ، راهب گفت نشايد كه پدر او زنده باشد ، گفت برادرزادهء منست ، اما از فرزندان عزيز توست . بجيرا گفت اگر بر وى چنين مهربانى او را بشام مبر ، كه همه جهودان و ترسا آن شام او را دشمناند ، كه پيغامبر خواهد بودن ، و مهر نبوّت كه ميان دو كتف وى بود مىبوسيد ، پس ابو طالب بازگشت و به مكه باز آمد و اندر آمدن و رفتن بالاى سر پيغامبر عليه السلام پارهء ميغ همى رفت و سايه همى داشت از تپش آفتاب ، و اين علامتها [ ى ] پيغامبر بود عليه السلام ، در اين وقت گويند نه ساله بود ، و دوازده نيز گويند ، و در آن وقت كه با اعمام خويش بحرب الفجار حاضر آمد بيست و سه ساله بود ، و بيست و يك هم نيز گويند ، و بار دوم كه بشام رفت از بهر خديجه ببازرگانى با ميسره غلام خديجه ، و بسيارى علامتها ديدى ميسره از پيغامبر ، و پيغامبر بيست و پنج ساله بود ، ( 157 - آ ) و چون باز آمد بعد از دو ماه خديجه بنت خويلد ابن اسد بن عبد العزى را بزن كرد ، و اندر آن وقت بنا [ ى ] كعبه نو كردند ، ميخواستند كه حجر الاسود را بر ركن كعبه نهند خلاف كردند هر چهار قبيله كه در مكه بودند ، چون بنى هاشم ، و بنى اميه ، و بنى زهره ، و بنى مخزوم ، [ 1 ] و هر كس خواست كه حجر را ايشان برگيرند و بر ركن نهند تا فخر
--> [ ( 1 ) ] طبرى : ثم ان قريشا تجزات الكعبه فكان شق الباب لبنى عبد مناف و زهره ، و كان ما بين