ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

210

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

نباشد ، حق تعالى اجابت كرد ، و آدمى و پرى و ديو و عفاريت و مرغان و باد را مسخر او كرد ، و چشمهء روى روان كرد ، و بفرمان او ديوان كارها كردند ، و بناها كه اثر آن هنوز بجايست ، و منطق مرغ و جانور بدانست ، و بدين همه آيات قرآن ناطقست قال اللّه تعالى : فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ - الآيه ، پس قصهء بلقيس بود كه از زمين سبا هدهد خبر او بسليمان آورد ، و باز نامه برد ، تا بعد حالها ( 137 - ب ) سليمان او را بزن كرد ، و سليمان را از وى فرزندى آمد نام وى داود نهاد ، و پس آن بود كه ديوى به صورت سليمان بيامد ، و خاتم از زنش بستد ، و در دريا انداخت و بجاى او بنشست تا بعد از چهل روز انگشترى در شكم ماهى بود كه به مزد سليمان دادند ، و خاتم بوى باز رسيد ، و مملكت باز يافت برحمت ايزدى ، و بعد ازين سخن قضا و قدر رفت ، تا سيمرغ گفت من قطع كنم ، با آنك مىرفت دختر پادشاه مشرق تا [ به ] پسر خسرو مغرب برسد ، [ 1 ] و برفت و دختر را بربود و بآشيانه خويش برد و نپرورد ، و آنست كه بر صورت [ ها ] [ 2 ] نگارند - سيمرغ و دختر ، پس قضاء ايزدى برفت و ملك زاده را كشتى غرق گشت و او را موج بدانجا افكند كه مقام سيمرغ بود ، و بهم رسيدند و پوست جانورى بزرگ بر نشيمش [ 3 ] پرده شد ، و ملك زاده در ميان آن بفرمان دختر [ 4 ] ، و سيمرغ بىخبر ، تا دختر بار گرفت و فرزند آورد ، و چون جبرئيل سليمانرا خبر داد ، سيمرغ را گفت چه كردى ؟ گفت دختر پيش منست ، و آن پوست برگرفت ، بعد از آنك دختر را گفت درين ميان رو تا آفتابت رنجه ندارد ، و پيش سليمان آوردش و ملك زاده و دختر و فرزند بيرون آمدند ( 138 - آ ) همان ساعت [ سيمرغ ] از خجالت ناپديد گشت [ و ناپديد شدن سيمرغ ] از آن تاريخ [ باشد . ] پس ديوان را فرمود بناها كردن ، و از عين القطر شهرستاني رويين كرد ، تا آن را مدينه الصفر خوانند و آن گنجها همه آنجا بنهاد ، و كرسى فرمود كردن بدان عظيمى ، و چون بر آنجا نشستى

--> [ ( 1 ) ] اصل : نرسد ، يعنى دختر ميرفت كه نزد پسر رود . [ ( 2 ) ] زير ( ت ) ( ها ) نوشته‌اند [ ( 3 ) ] در اصل چنين بوده و نشيم بمعنى آشيان پرندگان بزرگ است ، و قلم برده آن را ( نشيمن ) كرده‌اند . [ ( 4 ) ] ظ - دختر بفرمان ملك زاده - كنايه از نكاح است .