ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

209

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و بزبور اندر شريعت نيست جز توحيد ، و سخت عظيم عادل بود ، چون زبور خواندى از خوشى آواز او مرغان هوا كله بستندى از بالا ، پس خداى تعالى او را بزن اوريا مبتلا كرد ، تا فرمودش بغزو اندر ، اوريا را بحرب ، اندر پيش [ 1 ] تابوت بدارند و كشته شد بدان جايگاه ، كه از پيش تابوت بهزيمت برنگشتندى ، چون خداى تعالى خواست كه داود از آن گناه بداند ، بعد از آنك زن اوريا را بازخواست ، فرشتگان از محراب بيرون آمدند بدعوى كردن ، [ 2 ] داود آن سخن دريافت و بر گناه مىگريست . قال اللّه تعالى : وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ ، تا بعد از حالها خداى تعالى توبت او بپذرفت ، و او را [ 3 ] خشنود كرد ، و چون دوازده سال از مملكت داود برفت ، خداى تعالى لقمان را حكمت داد ، و سى سال با داود بود ، روزى در پيش او رفت داود زره همى كرد بدست خويش ، و آهن داود را چون موم نرم بود ، لقمان ندانست كه چه مىكند و آن چيست ، و از حكمت واجب نديد سخن پرسيدن ، و خاموش بود تا تمام كرد ، و در لقمان پوشيد تا ببيند ، لقمان گفت [ 4 ] هذا جيد للحرب . و اين سخن لقمان آن ( 137 - آ ) وقت گفت [ كه : ] الصمت حكم و قليل فاعله ، يعنى خاموشى حكمتى است و كمتر به كار دارند ، و داود از همه فرزندان ، سليمان را پسنديده‌تر داشت ، بدان حكم زمين و گوسفندان كه افتاد ، و داود در آن زمان [ فرو ] مانده بود تا سليمان گفت : زمين خداوند گوسفند را بايد داد تا تعهد كند كشت خورده [ را ] و ريع آن بردارد ، و گوسفند خداوند كشت مىدارد : و نفع ايشان از شير و پشم و غيره او را باشد ، داود بدان شاد گشت [ 5 ] ، قال اللّه تعالى : وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ ، بعد داود از صد سال عمر گذشته ، سليمانرا خليفت كرد : و بمرد ، و بروايتى مدت عمرش هفتاد سال گفته‌اند ، و اللّه اعلم . سليمان النبى عليه السلام از خداى تعالى حاجت خواست كه او را ملكتى دهد كه بعد از وى كس را

--> [ ( 1 ) ] اين عبارات خالى از اغتشاش نيست ظ : فرستادش بغزو اندرو فرمود كه او را بحرب اندر پيش [ ( 2 ) ] مراد دعوى كردن بر بزهاست و گويا اينجا چيزى افتاده باشد . [ ( 3 ) ] اصل : اوريارا [ ( 4 ) ] ظ : داود گفت . [ ( 5 ) ] ظ : مقدمهء اين مطلب از متن افتاده است ( ر ك : طبرى ج 2 ص : 573 )