ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
201
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و نه تو فراز كس توانى شد ، و بآخرت خداى تعالى پاداش تو كند ، پس گوساله را بسوختند و در آب فشاندند ، و توبهء بنى اسرائيل چنان بود كه بهر اندام كه گناه كردندى از تن ببر [ يد ] ندى ، و هشتصد هزار مرد بودند كه سجده كرده بودند گوساله را ، پس بصحرا آمدند و بنشستند ، و ديگران شمشيرها بركشيدند و گردن يك ديگر همى زدند ، پدر پسر را برادر عم را [ 1 ] و زارى برخاست ، و موسى سر بر سجود نهاد و زارى مىكرد ، و خداى تعالى ابرى را بفرستاد تا بحجاب اندر يك ديگر را نهبينند ، و خداى تعالى نيمروز نوبت ايشان بپذرفت . و قال اللّه تعالى : إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ . پس دست از كشتن بازداشتند ، و در آن نيم روز هفتاد هزار مرد كشته بودند ، و بهر وقت موسى را رنجه داشتندى ، و باز تورات قبول نميكردند ( 131 - ب ) تا خداى تعالى كوه را فرمان داد تا از بالاى سر ايشان باستاد قال اللّه تعالى : وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ( الآيه ) چون شريعت و تورات قبول كردند ايشان را با مصر آورد ، بقصرهاء فرعون و قبطيان و نعمتهاء بىاندازه ، بعد ازين حديث آن كشته بود كه بيافتند ، و بدان سبب هم خون ريختن بود در بنى اسرائيل ، تا موسى گفت كه خداى تعالى مىفرمايد كه گاوى بكشيد و پارهء [ از ] گوشت [ آن ] بر مرده زنيد تا زنده گردد ، و بگويد كه قاتل كيست ، باز چندان سخن رفت كه گاو بچه رنگ مىبايد ، و پيغمبر گفت صلى - اللّه عليه : شدّد بنى اسرائيل شدّد اللّه على انفسهم شدّد اللّه عليهم [ 2 ] و بدان سخن آن كار دراز كردند بر خود ، تا گاو بدست آوردند ، و ببهاى گران بخريدند ، و همچنان كردند و كشته بسخن آمد ، و گفت مرا اين پسران عم كشتند ، و دعوى خون ، خود ايشان مىكردند ، و آن فتنه بنشست ، و بعد ازين قصهء قارون بود ، و آن نعمتها كه جمع كرد و چندان زينت داشت كه چهل مرد كليد در گنجها بر دوش مىكشيدند ، و قارون خويش موسى بود ، و به آخر كار بر موسى بد انديشيد و آن زن بلايه [ 3 ] را بياورد تا پيش قوم بزنا بر موسى گواهى دهد ، و خداى تعالى در انجمن بر لفظ آن زن ( 132 - آ )
--> [ ( 1 ) ] ظ : برادر زاده عم . يا برادر برادر [ ( 2 ) ] جملهء اخير زايد است . [ ( 3 ) ] بلايه و بلابه ، بباء و هر دو ديده شد بدكار و فاحشه .