ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
مقدمهء مصحح 20
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
آورند جمع آورده چون : « و او را سى و اند پسر بودند كه بحرب ارجاسف در كشته شدند » ( ص 30 ) كه بفارسي گويند : او را سى و اند پسر بود كه . . . كشته شدند ، چه فعل ( بود ) در اينجا تعلق بگشتاسپ دارد كه مفرد است و مثل آنست كه گفته باشيم : گشتاسپ سى و اند پسر داشت ، ولى در جاى ديگر باز همين ضمير را مفرد آورده است . اضافهء ياى خطاب در امر حاضر ، مثال : « ملك رسول را گفت . . . فلان اسقف را بگويى تا با ما يار گردد و مردمان را بمسلمانى خوانيم » ( ص 153 ) ضمير شين متصل - اين ضمير كه گاهى اضافى و گاه بعد از فعل ضمير مفعولى است درين كتاب در مورد ثاني زايد استعمال شده است ، چنان كه گويد : « پيغامبر را هديها فرستادش با پسر خويش . . . » ( ص 253 ) و اين ضمير زايد در اشعار متقدمان خاصه شاهنامه هم آمده است ، منجمله گويد : گرفتش قش و يال اسب سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه و امروز هم در لهجهء طهرانيان و نواحى آن اين ضمير زايد استعمال مىشود چنان كه گويند : فلان گفتش به من و رفتش ، يعنى به من گفت و رفت . ديگر : استعمال ضمير منفصل ( ما ) بجاى ( خود ) مثال : « من در كتبهاى ما خواندهام » و ضمير ( وى ) بجاى ( خويش ) مثال : « منصور دلش از هاشميه سرد گشت و كوفه . . . و خواست كه وى را جائى بسازد » ( ص 331 ) يعنى : خواست كه از براى خويش جائى بسازد . . . ديگر : جمعهاى فارسى بر عربى ، مانند نصريان در مورد ( نصريه ) ص 375 و امامان و متقدمان و امثال ذلك و جمعهاى فارسى بر جمعهاى عربى چون : ملوكان - عجايبها آثارها مكرر بر مكرر و گاهى جمعهاى شاذ مانند ( وجوهان ) بمعنى اشراف . ص 272 س 11 ديگر : در جملهاى معطوفه فعل معطوف بفعل جمع يا متكلم وحده را مفرد آورده است ، مثال : « همه عرب بمسلماني بازگشتند و صدقات از همه قبايل بياورد » ( ص : 266 ) مثال : « پس بوئى برخاست و خال بهاء الدوله با وى يار شد و طايع از سرير بكشيدند و گوشش ببريدند و بازداشت » ( ص 381 ) و در ساير موارد فعل آخر را بصيغهء حال ذكر نموده است مانند : « غالب ظن من آنست كه اندر مطالعت بسيار كتابها جدى تمامتر نمودهام و احتياطى بليغ اندر آن بجاى آورده » ( ص 8 ) و اين روش درين كتاب بندرت ديده شده است ، بر خلاف كتب فارسى قرون 6 و 7 و 8 كه اين روش مستعمل بوده است ، چه در نثر و چه در نظم . ديگر : كلمهء ( را ) كه از علايم مفعول به و مفعول له است ، بكثرت نثر قديم استعمال نشده ولى از نثر ازمنهء بعد زيادتر به كار برده شده است . از آن جمله در نثر قديم هر جا كه اسم يا لغت اسمى در جملهاى مفعول واقع شود و آن اسم عطف