ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

172

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و آن عجايب قصه‌ايست در پادشاهى نوشروان بگويم ، اگر خداى خواهد ، و سيف را هم غلامانش بشكارگاه اندر بكشتند ، و از آن [ پس ] كارداران پارسيان آنجا بودند و اندر عهد پرويز باذان بود كه بفرمان پرويز رسولان فرستاد [ از ] يمن [ 1 ] پيش پيغامبر عليه السلام و پيغامبر ايشان را از كشتن پرويز در آن ساعت خبر داد و باز گرديدند و به بادان پيغام داد بقبول اسلام ، و بعد چندى كه سخن پيغامبر عليه السلام [ ؟ ] ، باذان از آن معجز مسلمان شد ، و اغلب يمن و خواهرزادهء باذان داذويه و فيروز [ 2 ] الديلمى ، و ايشان قايد بودند از دست پرويز ، و پيغامبر عليه السلام معاذ جمل را آنجا فرستاد ، و در آخر عهد پيغامبر بود عليه السلام [ 3 ] [ كه در يمن مردى دروغ زن بدعوى پيغامبرى برخاست نام او عيهله و او را اسود العنسى گفتندى و همه يمن بگرفت ، و شهر بن باذان را بكشت ، و به آخر ] [ 3 ] كشته شد ( 111 - ب ) بر دست داذويه [ 4 ] و فيروز [ و ] اين ذكر خود بجايگاه گفته شود ان شاء اللّه تعالى ، نام فارسيان كه بيمن فرمان دادند : اول ايشان وهرز بود نام او خرزاد بن [ 5 ] نرسى ، بعد از كشتن سيف [ و ] وهرز نام مرتبتى بزرگست [ 6 ] پارسيان را ، و اين لفظ كسرى گفت ، چون شنيد كه يكسوم را كشت و [ يمن ] گرفت و حبشه هزيمت كرد گفتا : اوه ارزد و اين لقب بر وى بماند ، [ 7 ] از بعد او اسامى جماعت پارسيان : بليسحان [ 8 ] خورزادانشهر [ 9 ] ، بوشجان ،

--> [ ( 1 ) ] در اصل يمن بوده بعد آن را بيمن كرده‌اند . [ ( 2 ) ] كذا : طبرى ج 4 ص 1798 . و در اصل : رادويه و امبرون [ ( 3 ) ] در اينجا شبيه بقسمتى كه بين دو قلاب افزوده‌ايم چيزى افتاده بود ، و چون در آخر عهد رسول ص كه در سطر بعد بان اشارت كرده خبر كشته شدن اسود بر دست اين دو نفر ذكر نشده است شك نمىماند كه درين افتادگى بايستى خبر خروج اسود و گرفتن يمن و اشاره بنام او و خبر قتل وى باشد كه از طبرى باختصار نقل كرده است ( طبرى ج 4 ص 1798 - 1851 - 1868 ) و اين داذويه از مردم اصطخر و پسر عم آزاد زن شهر بن باذان بوده و فيروز از مردم ديلم بوده است . [ ( 4 ) ] اصل : راذويه . ر ك : حاشيهء قبل [ ( 5 ) ] در اصل زير ( خر ) نقطه گذارده‌اند [ ( 6 ) ] مصححى روى سين سه نقطه گذارده است ! [ ( 7 ) ] ماخذ اين روايت حمزه است ليكن رفتن اين لفظ بر زبان كسرى و كلمه ( وه ارزد ) در حمزه نيست ؟ ( ص 91 ) [ ( 8 ) ] اصل : بىنقطه حمزه : و ليسجان ، و ظ متن : بليسحان باشد چنانك اصلاح شد كه واو بباء بدل شده طبرى : البينجان [ ( 9 ) ] حمزه : حرزادان شهر ، اصل : بىنقطه