ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

173

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و مرزوان [ و ] خرخسرو [ 1 ] پسرش [ و ] باذان بن سامان [ 2 ] ، او را بلقب باذان جرون گفتندى [ 3 ] ، و پارسيان افدم [ 4 ] يعنى آخرين [ و اواز ] پادشاهان اسلام روزگار بود . [ 5 ] فصل چهارم اندر نسق آل جفته ، غسانيان عرب و شام ، و اخبار ايشان پيش ازين تفرّق عرب را از يمن شرح داده‌ايم ، پس قومى ديگر بيامدند ، و بر سر آبى فرود آمدند كه آن را غسان خواندندى و سبب آن ايشان را غسانيان خوانند ، و اگر چه خود از فرزندان غسان بودند پسر قحطان ، پس ثعلبة بن عمرو كه ذكر كرده‌ايم بباديهء شام اندر بود [ 6 ] ، ايشان را جايگاه داد ، و همى بودند و هم بر آن شكل كه آل نضر بن ربيعه بر عرب عراق از دست ملوك ( 112 - آ ) عجم بودند ، آل جفنه از قبل پادشاهان روم بودند ، و از دست ايشان ملكت داشتند ، سليح بن حلوان پادشاه عرب شام بود ، چون ديد كه غسانيان در جوار او جاى گرفتند خراجى بر ايشان نهاد ، و هر سالى سبيط بن ثعلبه ، را بفرستادى و خراج همى ستدى ، پس سبيط سالى بخراج خواستن آمد ، و مهتر غسانيان را نام ثعلبه بود از وى مهلت خواست ، و تنگ دستى پيش آورد ، سبيط گفت اگر خراج بدهيد ، و الا زن و فرزند شما برده كنم ، [ 7 ] ثعلبه مردى حليم [ 8 ] بود گفتا اگر خواهى كه وجه خراج زود حاصل شود سوى برادرم رو جذع [ 9 ] بن عمرو ، و او مردى شجاع بود ، سبيط برفت و او را همچنان تقاضا نمود ، پس شمشيرى بيرون آورد غلافش بزر اندر گرفته ، گفت [ اين شمشير ] بپاى مزد تو شايد ، تا من خراج جمع كنم . گفت بلى ، جذع [ 9 ]

--> [ ( 1 ) ] حمزه : مروران ثم الى ابنه خرخسرو ( ص 91 ) [ ( 2 ) ] حمزه : باذان بن ساسان الجرون [ ( 3 ) ] اصل : حروف . طبرى : بعد از وهرز ابنه مرزبان ، و بعده البينجان بن المرزبان و بعده خرخسره بن البينجان ( 1 - 2 ص 958 ) [ ( 4 ) ] اصل : اقدم و در لغت پهلوى ( ايدوم ) بمعنى : آخرين است [ ( 5 ) ] حمزه : باذان ديگر و داذويه بن هرمز بن فيروز قاتل كذاب عنسى ( نسخه : عيسى ) را نيز مىشمارد ( ص 92 ) و طبرى نام شهر بن باذان را ميبرد [ ( 6 ) ] بر طبق حمزه : ثعلبة بن عمرو رئيس آل جفنه بوده است ( ص 76 ) [ ( 7 ) ] جملهء شرطيه بطريق قديم است . [ ( 8 ) ] كذا : حمزه . اصل : حكيم [ ( 9 ) ] كذا : حمزه . اصل : حذع .