ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
160
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
كردند و با ساز عظيم هزار رايت ، هر رايتى چندين هزار سوار سوى روم رفت ، و بطاعتش پيش آمدند ، خراج از ايشان بستد [ و ] سوى مغرب رفت و شعرى گفت در جمله اين بيت شعر : منع الرقاد تقلب الشمس * و طلوعها من حيث لا تمسى پس آن درياء عظيم بگذاشت تا نزديك ظلمت و پيش از آن [ كه ] در تاريكى ؟ خواست شدن بمرد ؟ ، پسرش تبع الاقرن با وى بود ، تن پدر بمقر [ 1 ] اندر طلى كرد ، و در صندوق نهاد و سپاه را باز گردانيد ، و دريا بگذاشت ، و روم را [ و ] باز به زمين يمن باز آمد ، و پدر را دفن كرد [ وى آنست كه ] كه اعشى در وى گويد : و خان النعيم ابا مالك * و أيّ امرء لم يخنه الزمن [ 2 ] ملك الافرن بن ابى مالك : ثلث و خمسون سنه ، ( 103 - ب ) و او را تبع الاصغر [ 3 ] خواندندى ، در روزگار بهمن بود ، و در تاريخ جرير [ 4 ] خواندم كه بعراق اندر آمد با سپاهى عظيم ، چون بسواد رسيد راه ندانستند و متحير شد ، و آن را حيره نام كردند پس بر كنار دجله برفت تا سوى آذر [ با ] يگان بيرون شد ، و بسيارى مال يافت ، و دشمنان را قهر كرد ، و از سوى موصل بازگشت بيمن ، و چنين روايتست كه رسول هندوان او را هديههاى بسيار آورده بود ، تبع اندران طرايفها [ 5 ] خيره مانده بود ، و گفت اين همه از هندوستان خيزد ؟ رسول دريافت و بتيزبينى گفت از زمين چين آوردند بيشتر ، پس تبع [ رفتن چين ] در دل گرفت ، و كينه جستن جدش [ را ] سپاه فراز آورد بىاندازه از بنى الازد ، و قضاعه و لخم ، و هر جايگاهى ، و بجانب چين رفت و كتاب سير [ 6 ] گويد : بهمن او را طاعت داشت و كرامت كردش ، تا از خوراسان بگذشت ، و يك سال بسمرقند بايستاد ، و آن عمارت آنجا بجاى بازآورد ، و بعد از آن سپاه سوى
--> [ ( 1 ) ] مقن هم خوانده مىشود . ظ : بقبر . [ ( 2 ) ] . . و اى امرى صالح لم يخن ( دينورى ص 28 ) [ ( 3 ) ] حمزه : تبع الثانى ( 84 ) بر طبق تاريخ حمزه ، تبع الاصغر عبارت از تبع بن حسان بن تبع بن كلى كريست نه تبع الاقرن . [ ( 4 ) ] يعنى : محمد بن جرير [ ( 5 ) ] اصل : ظرايفها و نقطه الحاقي تشخيص داده شد - طرايف جمع طرفه بمعني كالا و مصنوعات نو درآمد و زيبا . [ ( 6 ) ] معلوم نيست كدام سير است . زيرا در سير الملوك چنين روايتى نديديم :