ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
مقدمهء مصحح 18
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بود بايستى در مورد اول هم آن معنى مستفاد ميشد و حال آنكه از مورد اول اين معنى برنمىآيد و حمزه كه اين روايت ثانى از كتاب وى ترجمه شده است در اين مورد كلمه « دفن » آورده و گويد : فدفنت بعد خروج القرمطى ( ص : 134 ) ولى پيداست كه كشته را آن هم كشتهء كه چند روز مانده و بسيار هم باشد نمىتوان بر طبق آئين دفن كرد ، و مؤلف نيز بنابر همين نكته در اين مورد لغت « دفن » را به « نگندن » ترجمه كرده است - و به نظر حقير بايستى اين لغت با كاف فارسى باشد چنان كه برهان گفته است ، و لغت خوبى است . 87 ) ننديشيد - بجاى ( نينديشيد ) و نانديشيد ( ص : 317 ) 88 ) نويشتن - بجاى ( نوشتن ) ، ص : 392 - و اين لهجه شاذ است و جز در تلفظ عوام خراسان ديده نشده است . 89 ) نه ديدار بود - بمعنى ( معلوم نيست ) مثال آن از ص 341 : « گفت يا امير المؤمنين پسر تو جعفر كوچكست و نه ديدار بود كه كارها چون افتد ؟ » يعنى معلوم نيست كه بعد از تو كارها چون شود ؟ 90 ) نيز - بمعنى ( ديگر ) مثال از صفحه 176 : « پس عرب اندر شام آمدند و روميان نيز بشام نرسيدند » و از ص 255 : « و اين را حج ( حجة ؟ ) الوداع خوانند و آخرين جمعه بود اين ، زيرا كه نيز پيغامبر را باز نديدند » و از ص 340 : « و اگر بينم كه نيز كسى بسراى او رود گردنش بزنم » و در ص 493 و صفحات ديگر مكرر آمده و اين كلمه بدين معنى در كتب رستهء اول فراوانست و بتدريج از ميان رفته است . 91 ) هاموار - بمعنى ( هموار ) مثال از ص 496 : « و هر دو را به پا كند از سبيكهاى زر و سيم و سرش بزعفران هاموار كرد و با دبيجههاى ( ؟ ) سيمين و زرين هامون كرد » 92 ) هامون - بمعنى ( هموار ) مثال از صفحه 67 : « پيلان بفرستاد تا ( آن شهر را ) هامون كردند » و از صفحه 467 : « جائى بفرمود كندن ، جايگاهى پيدا گشت برسان دكانى از سنگ خارا . . . و باز همچنان هامون كرديم كه بود » و از ص 512 : « و بر زمينى هامون است كه چشم بر كوه نيفتد » ازين امثال و از كلمهء ( هاموار ) كه در همين مورد مانند ( هامون ) استعمال شده معلوم مىشود كه لفظ ( هامون ) كه ما آن را بمعنى مطلق دشت و صحرا استعمال ميكنيم بمعنى زمين صاف و هموار است ، و هاموار هم ازين رو به نظر ميرسد كه در اصل ( هامونوار ) به معناى تشبيهى هامون است كه ( هموار ) شده است و معانى ديگر از قبيل هموار ( بمعنى آرام ) و هموار بمعنى ( دايم و پيوسته ) شايد مخفف ( هموارك ) و تركيبى از ( هم ) و ( واره ) باشد يعنى : مانند هم ، و اين دو لغت ( همواره ) و ( هامون وار ) با يك ديگر ، درآميخته و يكسان شده باشند ؟