ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

131

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

برزد و بيم نمود ، [ 1 ] تا از بس زارى كه بليناس بكرد ، شيطان كتاب او را داد ، و گفت همين زمان بنگر و مرا ده ، و بليناس كتاب بستد و همى نگريست آنچ خواست ، شيطان گفت پس اكنون بازده بليناس گفت : اگر همين ساعت بيرون روى ، و اگر نه فسونى كنم كه ناچيز گردى ! [ 2 ] شيطان بترسيد و در دست و پاى بليناس افتاد ، و زارى كرد و گفت مرا بگذار تا هم ايذر باشم و من خود ديده بودم كه اين كتاب از من برود اما به تو گمان نبردم ، اكنون رحمت كن ، بليناس گفت روا باشد ، و افسون بخواند در باز شد از آن كنيسه ، و او بيرون آمد ، و مردمان خيره شدند كه آن عادت نبود ، پس بليناس با پيش استادان آمد و هيچ پيدا نكرد ، و ايشان بشب اندر فسونها كردندى ، و زنان مهتران ( 85 - ب ) نيكوروى را بافسون بياوردندى ، و بساقىگرى بداشتندى ، اين شب گفتند ما را فلان زن بايد ، و افسون خواندن گرفتند [ 3 ] بليناس افسونهاء استادان باطل كرد ، و كس نيامد ، ايشان همه خيره بماندند ، و گفتند اين چه تواند بود ؟ و عاجز شدند ، بليناس گفت آزمودن را يگانست ، ايشان گفتند روا باشد ، بليناس فسون برخواند ، و آن زن همان ساعت بيامد بىخويشتن ، و تا روز شراب همى داد ، پس برفت ، و استادان از بليناس عظم خيره ماندند و حسد در ايشان كاركرد پس از بليناس درخواستند كه ملك طاسيس [ 4 ] را بافسون بيارد تا ايشان را ساقيى كند ، بليناس گفت دانم كه درين چه انديشيده‌ايد ، و ليكن من اين كار بكنم و همچنان كرد ، و ملك بىخويشتن تا سحرگاه ساقيى همى كرد ، و پس دستورى دادندش ، گفت اين در خواب مىبينم ، برفت مانده گشته و بخفت همچنان با موزه ، چون برخاست از كسان پرسيد كه مرا چه افتاد دوش ، گفتند ندانيم تو بشب اندر خاستى مدهوش و موزه پوشيدى و برفتى تا سحرگاه ، پس ياد آمدش كه نشانى در موزه نهاده بود ، باز جست و بيافت ، و حقيقت

--> [ ( 1 ) ] در اصل : هم نمود [ ( 2 ) ] اين طريق جملهء شرطيه كه ( اگر ) اول را بمعنى ( بايد ) آورند در ترجمهء بلعمى زياد ديده مىشود و در تاريخ سيستان هم به نظر رسيده است و امروز در اين جملات شرطيه قسمت اول را منفى آورند و ( اگر نه ) ثانى را حذف كنند و يا بجاى ( اگر ) اول ( بايد ) آورند [ ( 3 ) ] اصل : گرفتن . [ ( 4 ) ] ظ : حمزه : طاطس .