ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

130

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

حكيمان او را محلى ننهادندى ، كه چيزى از نهان وى گويند ، و نسخت كتابها برداشت ، پس چنان افتاد كه عيد ايشان فراز رسيد ، و همه خلايق بكنيسه جمع شدند ، بليناس رفت و پيش آن بت بنشست ، تا چيزى خواند از علم ، جماعتى از بزرگ‌زادگان بر وى خوارى كردند از خداوندان تعليم ، و گفتند تو از كجا اوبليناس را براندند ، برخاست و از پس آن بت مهين رفت ( 84 - ب ) از غم ، و آنجايگاه خوابش ببرد . [ 1 ] چنين روايت كند كه در اين كنيسه شيطانى مقام داشت از بقيت خداوندان علم ، كه اندر عهد سليمان پيغامبر عليه السلام بودند ، و عادت چنان بود كچون مردم بيرون آمدندى ، در كنيسه سخت گشتى تا سالى ديگر همان وقت گشاده شدى [ و ] كس نديدى چون مردمان بيرون رفتند ، در كنيسه سخت گشت و شيطان پيش آن بت بزرگ بنشست ، و كتاب علم و فسونها به زبان جنى همى خواند بآواز بلند ، بليناس بيدار گشت ، و دل و هوش به دو سپرد و همى شنيد ، و بهرى [ 2 ] ياد گرفت ، چون تمام بخواند ، بليناس از پس صنم بيرون آمد ، شيطان گفت چه كسى و ايذر چه كار دارى ، كه اين ساعت بسوزمت به آتش ؟ بليناس زارى و ضعيفى و بيچارگى گفتن گرفت ، و كم خردى و درويشى ، و گفت اگر مرا بكشى سخت نيكو كرده باشى تا از محنت روزگار باز رهم و خلاص باوم [ 3 ] شيطان را رحمت آمد بر وى ، گفت برو اكنون از ايذر ! بليناس گفت يكى بتفضل اندر طالع من نگر تا مرا محنتها چه خواهد رسيدن ، پس كتاب را بنگراييد [ 4 ] آن شيطان ، و طالع ساعت را ( 85 - آ ) [ و ] بليذس را گفت واجب كند كه مادرت همين ساعت بمردست است ، و ترا چنين مىنمايد كه كارت بزرگ گردد ، و پيش پادشاهان منزلتى يا بى ، بليناس گريه آغاز كرد و گفت چه باشد اگر اين دفتر يك لحظه بعاريت به من دهى تا در آن بنگرم و پس هر چه خواهى بكن اگر بكشى و اگر بسوزى ، شيطان او را بانگ

--> [ ( 1 ) ] درين عبارت سقطى است . [ ( 2 ) ] اصل : بهترى . بهرى ياد گرفت يعنى بخشى و قسمتى از بسيار [ ( 3 ) ] لغتى است از : يابم [ ( 4 ) ] در اصل چنين بوده بعد الف را خط زده‌اند و بنگرييد كرده‌اند و در حاشيه به خط قديمي دو سه سطر بوده كه بصحافى بريده شده و چيزى معلوم نميشود . ظ : بنگريد . يا اينكه بنگراييد لهجه‌ايست از بنگريد كه معروف نيست ؟