ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
122
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
كنيزكان بيارايند ، و ما هر يكى كاردى به زير موى پنهان كنيم ، و ما را بفرست و بوق زنى را [ با ما ] [ 1 ] پنهان [ همراه ] كن ، چون ما را پيش ملك برند ، مرا گويند آن كنيزكست ، ملك از بهر خود بازدارد ، و ديگران بمهتران بخشد ، پس چون ملك خواهد كه با من خلوت كند ، بدان كارد شكمش بدرم ، و بفرمايم تا بوق زن بدمد ، مهترزادگان چون آواز شنوند دانند كه من كار كردم ، ايشان نيز همچنان كنند ، و همه مهتران سپاه دشمن كشته شوند ، و تو ساخته باش با سپاه ، چون خروش بوق شنيدى بيرون آى ، تا سپاه دشمن ( 79 - آ ) را سپرى كنيم . روال شاد گشت بدين سخن ، و همچنان بكردند ، و راست آمد ، و از آن دشمن سوارى نرست ، و همه را بكشتند و از كوه بيفتادند [ 2 ] ، و كار روال بزرگ گشت ، پس روزى روال دستور را گفت تدبيرى نيكو ساخت بر قماريص ، و بزرگ نصيحتى بجا آورد ، سفر گفتا چنين است نيكو برآمد ، و ليكن من ايذر [ 3 ] چيزى همى بينم ، گفتا چيست ؟ سفر گفت آن مرد كه چنين تدبير داند كرد و دشمنى بدان صعبى هلاك كردن ، بر وى ايمن نتوان بود ، و جز هلاك كردنش درمان نباشد ، روال گفت مرا دل ندهد كه او را بد كنم ، سفر گفت پس مردمان از وى ببر ، تا هيچ نتواند كردن ، و دستش كوتاه گردان . روال همچنان كرد ، و بر قماريص دانست كه اين كار دستور است ، و او را وزيرى بود دانا از آن پدرش ، بر وى [ 4 ] سكالش كرد [ رأى بر آن افتاد ] كه خود را ديوانه سازد ، و با هم ميعادها نهادند كه بيرون شهر بشب اندر يك جا جمع شوند و با هم تدبير سازند ، پس بر قماريص جامه بر خود بدريد و ببازار آمد برسان ديوانگان ، و اين خبر ببرادرش رفت ، سفر را بخواند و گفت شغل بر قماريص خداى از ما بر گرفت كه ديوانه گشت ، نيك بود [ كه ] او را بد نفرموديم ، سفر گفت مرا با برادر تو هيچ دشمنى نيست ، بلى [ 5 ] ( 79 ب ) صلاح تو را گفتم ، و اين ديوانگى نيست كه زيركى تمام است ، كه درين زمانه بدانش او مرد نيست ، و اگر
--> [ ( 1 ) ] اصل : بوق زن را . . . و بقياس اصلاح و اضافه شد [ ( 2 ) ] ظ : بيفكندند [ ( 3 ) ] اصل : اندر ، ايذر يعنى : اينجا - و لعل : من بدين كار اندر [ ( 4 ) ] به روى يعنى : با وى ، و بر بمعنى بادر نثر قديم فراوانست ر ك : تاريخ سيستان مقدمهء مصحح . [ ( 5 ) ] ظ : بلكى ، بمعنى بلكه