ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
123
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
خواهى كه ترا حقيقت شود ، كسى را فراز كن تا بنگرد ، و همچنان كردند ، بر قماريص چون شب درآمد بصحرا دست و روى بشست و نماز ميكرد ، جاسوس بر درختى بود ، درخت بجنبيد ، سايهء او بمهتاب اندر [ افتاد ] چون بر قماريص بديد ديگر باره جامه بر خود پاره كرد ، و پاى برهنه دويدن گرفت ، خروشان ، جاسوس باز آمد و ملك را بگفت ، دستور گفت وى را بديده باشد ، و برين چندى برآمد ، پس شبى بر قماريص و دستورش در بتخانه خفته بودند ، بر قماريص از خواب بيدار گشت ، گفت در خواب ديدم كه بر آسمان شدم و ماه را روشنائى برفت ، من آن را نعلين كردم و به زير آمدم ، و آب چهار دريا باز خوردم ، وزيرش گفت زود باشد كه پادشاه جهان گردى . بر قماريص ديگر باره سر در خواب كرد ، وزيرش برخاست و عصائى [ 1 ] به همه قوّت بر ساق بر قماريص زد [ بر قماريص ] برجست و خواست كه او را بكشد ، وزير بجست . بر قماريص را از درد خواب نبود . چون روز گشت دستور گفت از بهر آن كردم تا خوابى ديگر نبينى ، نخسبى و آن خواب را باطل نكنى ، پس روز گرما هنگام پاى برهنه در شهر مىگرديد ، بدر سراى ملك رسيد ، ( 80 - آ ) كس را نيافت كه منعى كند ، اندرون رفت ، برادرش روّال و كنيزك بر تخت نشسته بودند و نيشكر همى خوردند ، چون او را بديدند گفت حاجبان بر در اين سراى نبودهاند كه اين مسكين اندر يارست آمدن [ و ] دلش بر وى بسوخت ، پس از آن پارهء نيشكر او را داد ، بستد و از آن پوست كه افتاده بود برگرفت ، و بدان همى خراشيد يعنى كه پاك همى كنم ، ملك چنين ديد ، دانست كه پاك كرده همى خواهد ، كنيزك را گفت * و بدان همى خراشيد روّال گفت * [ 2 ] اين كارد ويرا ده تا پاك كند ، كنيزك برخاست و كارد بر قماريص را داد ، و بدان نيشكر پاك كرد و از پنهان مىنگريست ، چون ملك غافل شد ، بر قماريص بجست ، و كارد بر ناف ملك زد و تا سينهء او برشكافت ، بعد از آن پايش بگرفت و از تختش به زير كشيد ، و همان وزير را بخواند ، و مردمان را و به پادشاهى بنشست و مردمان آفرين كردند ، و ملك را بسوختند . و كنيزك را باز گرفت و بزن كرد ، و همه كارها استقامت يافت ، پس سفر وزير را بخواند و گفت
--> [ ( 1 ) ] اصل : عصاى . رسم قديم آنست كه ياى مجهول كه پس از يا يا همزه درآيد از خط بيندازند . چون : جاى و جائى و عصاي و عصائي [ ( 2 ) ] اين جمله زايد است .