ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

119

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

بكردند از موم ، ملك كشمير پاى آن ببريد ، گفت سوگند راست كردم ، و باز بكشت ، به راه درياه [ 1 ] ، گفتند آب غلبه دارد ، بشنيد و بر ساحل بيامد ، هر منزلى آب كمتر گشت چند فرسنگ از عرض ، [ 2 ] و ملك كشمير ، آنجايگاه عمارتها كرد ، و ديهها ، و دريا به زبان هندوستى [ 3 ] ساوندر خوانند ، و آنجا را ساوندى نام نهادند ، و هم بر آن سان بماند ، و به بسيارى جايها بتكده كرد ، و شهرهاء خوب ، تا از دشمنى خبر آمدش بكشمير ، پس سوى ولايت بازگشت ، و دشمن را غلبه كرد ، و پادشاهى بماند اندر فرزندانش ، و همه هندوان بطاعت و زمين سند را سه ملك بودند ، تا آخر ، كشور هندوان بر ملك قفند قرار گرفت ، بعد از آن [ كه ] به مردى غلبه كرد ايشان را ، و برهمنى او را دعا كرده بود كه جملهء پادشاهى او را گردد و السلام [ 4 ] ( 77 - آ ) حديث ملك قفند : و اين قفند نه از هندوان بود ، و ليكن از نيكو سيرتى و دادگرى ، همه او را فرمان بردار شدند ، و خطبهاء نيكو كرد ، و كشور هندوان و ايشان را بستود ، و اميد داد بنيكويها ، و همچنان كرد ، و آنست كه بعد سكندر رومى بود ، و آن خوابها ديد و از برهمن تعبير جست ، و صلح خواست از اسكندر ، و دختر و طبيب دراز [ 5 ] و فيلسوف و كوز ابرى [ 6 ] ، بسكندر فرستاد ، و در شاهنامه نام او كيد [ 7 ] هندو گفتست ، و آن قصه خود در روزگار سكندر گفته شود ، پس چون خبر برهمن بهندوان رسيد ، ففند كسى را به ساميد فرستاد برادرش را تا به زمين [ 8 ] منصوره رود ، و مهرهء پارتى [ 9 ] را بيرون كند از آنجايگاه كه بهمن فراز گرفته بود ، و بجاى آتش كده بت خانه سازد ، ساميد ، ملك هندوستان هال را بخواند ،

--> [ ( 1 ) ] كذا . و اين لهجه‌ايست از دريا [ ( 2 ) ] در عبارت تزلزلى است . [ ( 3 ) ] كذا و ظ : هندوى [ ( 4 ) ] بعد از اين كلمه در اصل عدد 250 نوشته شده است . [ ( 5 ) ] كذا ؟ معنى طبيب دراز معلوم نشد . [ ( 6 ) ] فردوسى جام آورده است - كوز مخفف كوزه است و معرب آن هم هست - معنى كوز ابرى كوزهء بوده است كه به خودى خود از هوا آب فرو ميكشيده است و هر چه از آب آن ميخوردند باز آب ميداده است مانند ابر - و در شاهنامه آن را جامي ناميده است به اين صفات . [ ( 7 ) ] مسعودى : كند ( مروج الذهب طبع قاهره ص 127 ج اول ) [ ( 8 ) ] ظ : برادرش تا به زمين ، و اصل : را با برهمن . [ ( 9 ) ] كذا . . ظ : پارسى ، بمناسبت عبارت [ ؟ ] .