ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
111
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
بديد ، خيره گشت ، و سخن پرسيد ، زاهد قصه بگفت ، و جان همى كند . فان گفتا من ندانستم ، و حلالى خواست ، گفتا حلال كردم ، و ليكن وقت بد ، آن دعا كردم ، اين بگفت زاهد و بمرد ، پس فان غمى گشت سخت ، كه او را دو زن بود سخت نيكو ملكزاده ، نام يكى فوندر [ 1 ] و ديگر ماذر ، پس پيش دهران ملك رفت ، و اين قصه بگفت ، دهران غمى گشت ، فان گفت مرا اكنون مزهء زندگانى برفت و پادشاهى به كار نيايد مرا [ بايست تا ] بكوه زاهدان روم بپرستش ، تا آن جهان را ساخته باشم ، كه از اين جهان اميد برخاست ، دهران درماند و هيچ نتوانست گفتن ، و فان همه مملكت بماند ، و بكوه رفت ، زنانش گفتند ( 71 - ب ) ما با تو بيائيم هر كجا باشى ، و همچنان كردند روزگارى برآمد و فان اندر پرستش خداى تعالى كار بدرجهء بزرگ رسانيد ، و زنانش همچنان مستجاب الدعوة شدند بر آخر كار - چنانك گفتست نقل مىبايد كرد ، اگر چه نامعقولست اين عهده بر ما لازم نيست - گويد فان خفته بود بوقت آفتاب فروشدن ماذر ، فوندر را گفت بيدارش كن تا چيزى بخورد ، و ايشان بدان وقت چيزى خوردندى ، و اگر آفتاب فروشدى تا روز ديگر همان وقت نشايستى هيچ خوردن ، فوندر گفت من آفتاب را بدارم تا فان بيدار شود و چيزى بخورد ، پس [ فوندر ساق پاى برهنه كرد و آفتاب بر جاى بماند ، و تا دو ساعت ببود ، تا فان از خواب برخاست و چيزى بخورد ، و چون از خوردن دست بداشت ، فوندر [ 2 ] ] ساق بپوشيد ، آفتاب غايب گشت ، و ستاره پيدا شد ، چنانك دو ساعت از شب گذشته باشد ، فان گفت اين چه حالست ، فوندر قصه او را باز گفت [ فان گفت ] مرا چه نصيب ازين زندگانى ، ايشان كه آفتاب بديدارشان [ 3 ] مقام كند ، من خود را باز دارم از بهر زندگانى ؟ پس بفرمود تا جايگاه سوختن بساختند و هرچ با وى بود برهمنان را داد ، و زنان را گفت هيچ مرد بر شما كامگار نباشد ،
--> [ ( 1 ) ] رشيد الدين وزير در جامع التواريخ بنقل از ابو ريحان گويد : و زن بندو را نام قندت بود . ( جامع خطى ) مهابهارتا : كنتى - مادرى - و بايد اصل متن : قوندى و ماذرى باشد كه لهجهء ديگرى از : كنتى و مادرى باشد . [ ( 2 ) ] اين جمله به همين معنى بدون شك از متن ساقط شده است و ما ميانهء قلاب الحاق نموديم و مطلب بعد هم اين معنى را تائيد مىكند . [ ( 3 ) ] ظ : ساقشان . .