ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

77

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

گويان تركان شنيده بود ، در آن وقت كه مادر هرمزد را آورد ، و بهرام را بنشان كى مهران ستاد [ 1 ] گفت بدست آورد ، تا برفت و سابه شاه را بكشت و آن قصّه درازست ، تا عاصى گشت در هرمزد ، و با سپاه برى آمد ، و درم را نقش بنام خسرو فرمود كردن ، پس [ پيش ] [ 2 ] هرمزد بمداين فرستاد ، هرمزد بر پسر بدگمان گشت كه [ مگر ] بهرام بفرمان وى [ عاصى ] گشت ، و قصد كرد بكشتن خسرو ، تا بگريخت [ و ] سوى آذربايگان رفت ، و هرمزد گستهم [ 3 ] و بندوى را بازداشت ، كه خال وى بودند يعنى خسرو ، پس ايرانيان از بدكردارى هرمزد ستوه شدند ، و بشوريدند ، و گستهم و بندوى را از زندان بيرون آوردند ، و او را به پادشاهى بنشاندند ، و بعد ازين چون بهرام چوبين بنهروان رسيد ، و سپاه از خسرو برگشت ، بفرمان و صواب ديد پدر سوى روم قصد كرد ، بياورى خواستن ، و گستهم و بندوى از دروازهء مداين بازگشتند ، بىفرمان خسرو ، و هرمزد را بخبه [ 4 ] بكشتند و [ ] [ 5 ] برفتند ، و بهرام چوبين بمداين آمد و بر كرسى نشست ، و پادشاهى فرا گرفت ، و كس فرستاد بخسرو [ 6 ] ، سپهبدى نام او بهرام سياوشان ، و خسرو بكليسا اندر آسوده بود ، چون سپاه پيدا گشت ، بندوى آن حيلت بساخت كه جامهء شاهانه از پرويز بستد و در پوشيد و بر بام كليسا بايستاد ، و ايشان برفتند [ 7 ] ، چون سپاه بهرام بندوى را ديدند ، و غيره آن را نياورده ، ولى بلعمى در ترجمهء طبرى گويد كه : من بكتاب اخبار عجم تمامتر يافتم و بگويم و گويد : مردى نام وى سخنان ( ن ل : سنحباز ؟ ) از سرهنگان هرمز . . . گفت پدرم مهر استاذ الخ . و باز گويد : مهر استاذ و مهر انساذ ، ( ن ل : مهران سناذ ) نيز گفتند ( نسخه خطى بسيار كهنه نگارنده ) فردوسى نام سرهنگ را ( نستوه ) و نام پدرش را مهران ستاد آورده و گويد : يكى بنده بد شاه را شاد كام * خردمند و بيدار و نستوه نام پدرم آن خردمند مهران ستاد . . الخ ( شاهنامه چاپ خاور ج 5 ص 15 ) .

--> [ ( 1 ) ] بپاورقى نمره 7 صفحهء قبل رجوع شود [ ( 2 ) ] ظ : و آن درم پيش هرمزد . . الخ . [ ( 3 ) ] اين شخص را « بسطام » و « وسطام » هم ضبط كرده‌اند و همه يك نام است و طاق و ستام و ستان ، در كرمانشاهان كه طاق بستان خوانند و شهر بسطام بسرحد خراسان بوى منسوبست [ ( 4 ) ] خبه ، خپه ، خفه . يكيست . [ ( 5 ) ] در عكس نگرفته و در حاشيهء مقابل ( و همان ) نوشته شده و ظ : و از پس پرويز . [ ( 6 ) ] بخسرو يعنى بدنبال خسرو . [ ( 7 ) ] يعنى خسرو و ساير همراهانش از كليسا برفتند و بندوى با لباس خسرو بر بام بايستاد . . . اين داستان را هيچ مورخى بهتر از بلعمى و فردوسى بتفصيل ننوشته است .