ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
78
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
هيچ شك نكردند كه نه خسروست ، و پيرامون بايستادند ( 51 - ب ) بندوى فرود رفت و بجامهء خويش به بالا آمد ، و از شاه پيغام گزارد ، كه امشب بياساييم و فردا را [ هى شويم و ] [ 1 ] همچنان سه روز بگفتار همى تأخير كرد تا خسرو نزديك سر حد رسيد پس راز آشكارا كرد ، و بهرام [ بندوى ] را بمداين آورد و باز داشتش ، و آن را شرحهاست كه بهرام سياوشان [ كشته ] شد ، و بندوى بگريخت ، و بآذربادگان با موشيل [ 2 ] ارمنى بايستاد ، تا رسيدن خسرو . پادشاهى خسرو پرويز سى و هشت سال بود آن مدّت كه بهرام چوبين نشست در حساب اين جملتست ، نتوان آن را مفرد نوشتن در جملهء پادشاهان كه خسرو بر جاى او بود [ و ] او متغلّب [ بود ] [ 3 ] پس موريق ملك روم خسرو را سپاه و ساز و گنج فرستاد و دختر - مريم را بخسرو داد ، باطوس [ 4 ] پسرش را با لشگر و دختر [ بفرستاد و بعد ] [ 5 ] حالها چوبينه را بكشت [ 6 ] و سوى خاقان گريخت و آنجا كارش بزرگ گشت تا خسرو خرادبرزين [ 7 ] را بفرستاد ، تا آنجا حيلتها كرد ، و بهرام كشته شد بر دست تركى نام او قلون ، و بروايتى گويند زن [ 8 ] خاقان را بفريفت تا غلامى را بفرستاد و ناگاه بهرام را كاردى زده بكشت ، و اللّه اعلم . از ان پس بندوى را خالش [ را ] بكينهء پدر بكشت ، و كستهم ازين كار بترسيد ( 52 - آ ) و عاصى گشت و خواهر بهرام چوبين را كرديه [ 9 ] بزن كرد ، و آن سپاه بهرام كه با وى از تركستان باز گشتند با
--> [ ( 1 ) ] در اصل سياه شده است . [ ( 2 ) ] ابو على مسكويه : فوافاه هناك بندويه و رجل من اصبهذى الناحيه يقال له موسسل ( تجارب ص 227 ) طبرى : . . . يقال له موسيل ( طبع ليدن ( 1 - 2 ) ص 1000 ) [ ( 3 ) ] از اصل اينجا . چيزى افتادهايست [ ( 4 ) ] فردوسى : نياطوش . بلعمى : بناطوس . دينورى : ثم عقد لابنه ثيادوس فى ابطال جنوده . . . و امرهم بالمسير معه ( ص 96 ) ابو على : و بعث اليه بثياذوس اخيه ( 227 ) طبرى : كذا : ثيادوس . و ظ ثياذوس : شيادوس و تياتوس و تياطوس شده و باقى املاها مصحف است . [ ( 5 ) ] متن ضايع شده و بحاشيه هم چيزى بوده كه صحاف نيمى از آن را محو كرده و [ فرستاد . . . . عد ] باقى ماند [ ( 6 ) ] ظ : بشكست و چوبينه . [ ( 7 ) ] طبرى : هرمز . بو على : هرمز . دينورى : هرمزد جرازين . بلعمى : مردانشاه . [ ( 8 ) ] اصل : زنى . [ ( 9 ) ] مشهور : كردويه .