محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
65
مجمع الانساب ( فارسى )
ببردندى . و جملهء نواب و نويسندگان در عذابى اليم بودند تا بدين منوال به غزنين باز آمدند . و رنجورى سلطان صعبتر شد و مسعود در عراق چنان مستولى شد كه همهء ملوك زمين از وى بترسيدند و خراسان را به استقلال فرو گرفت و سلطان محمود نيك در خشم شدى . و چون مىشنيد كه پسرش مسعود چنين متغلب است مى - ترسيد كه بعد از وى محمد را مجال ندهد . و هر روز نامهها نوشتى كه مسعود را بگيريد و بند كرده به درگاه فرستيد . و همهء امرا و نواب مىدانستند كه محمود نخواهد ماند و مسعود پادشاه خواهد بود ، با محمود تعويق مىكردند و با مسعود طريق استمالت مىسپردند . و چون سلطان را كار بد شد و به غايت ضعيف گشت ، روزى در صفهء بارگاه بنشست و فرمود تا هر چند نفايس و جواهر كه در خزينه بود همه بيرون آوردند . چندين هزار جفت صندوق بود همه پر از ياقوت و لعل و مرواريدهاى بزرگ كه قيمت آن جز خداى تعالى ندانستى . و يك صندوق پيش خود خواست و سرش بگشاد و عقدى مرواريد بيرون آورد و به دست كسى داد و گفت بيرون برو و بنماى تا قيمت كنند . هرچند اعيان و بزرگان كه نشسته بودند هيچ يكى قيمت آن نتوانستند كردن و به بازار بردند . جملهء جوهريان گفتند ما هرگز مرواريد چنين به خريد و فروخت نديدهايم چگونه قيمت كنيم ؟ باز آوردند . سلطان فرمود كه تخمينا بگوييد . پس همهء جوهريان متفق شدند بر آن كه دانهاى هست كه به هزار دينار زر ارزد و دانهاى هست كه پانصد دينار ارزد و از پانصد به زير نيست . پس چون آن همه جواهر به خرمن كردند و آن همه نفايس از جامههاى زربفت و عود و عنبر و كارفرماها بلور و زرين و سيمين قريب پانصد خرمن به هم نهادند چنان كه آن زمين و فراخى بارگاه كه نزديك يك فرسنگ در يك فرسنگ بود بگرفت فرمود تا بار عام دادند . جملهء سپاه و رعاياى شهر غزنين در آمدند و آن خزاين را به چشم سر بديدند . همه حيران ماندند . پس يك عقد مرواريد برگرفت و روى با ندما و وزرا كرده فرمود كه چون ببايد گذاشت چه سنگ و سفال و آبگينه و چه زر و مرواريد و ياقوت تا اين همه به خون جگر بدست آوردهام و به فرزندان مىگذارم تا شما را نگاه دارند بايد كه ايشان را مشفق باشيد و نصيحت كنيد و نگذاريد كه ميان ايشان خلاف باشد كه دشمن ميان ايشان فرصت يابند و مملكت به باد دهند . مردمان همه بگريستند و سر بر زمين نهادند و