محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

66

مجمع الانساب ( فارسى )

دعا كردند و گفتند هرگز مباد كه سايهء سلطان از سر ما كم شود . پس بفرمود تا آن همه خزينه را سر بستند و نسخه‌اى بنوشتند و مهر كردند و به قلعهء غزنين بردند و محمد را بخواند و كليد آن همه به دست وى داد و سرش در كنار گرفت و نصايح آغاز نهاده گفت اى پسر بدان كه هرچند من خواهم تا تو از مسعود برگذرى خداى مسعود را مىخواهد . اكنون كار من بود و من خود رفتم بر من نصيحت و وصيت بيش نيست ترا وصيت مىكنم ، بايد كه با مسعود طريق مدارا پيش‌گيرى و هرچند توانى تحمل كن و هرچه گويد قبول كن كه جملهء جهان بندهء مردى و زيركى اويند و دل در وى بسته‌اند اگر تو مخالف او شوى ترا بگيرند و به دست وى باز دهند تا ترا بكشد و اگر كار به خشونت كشد با وى جنگ مكن كه مقهور شوى برخيز و به تركستان رو پيش قدر خان كه او دوست من است و از براى تو دختر از او خواسته‌ام تو داماد اويى و او مردى مصلح است تا كسان فرستد و ميان شما صلح جويد . و برادر خود يوسف را بخواند و او را نيز وصيتها كرد و گفت به هيچ حال همداستان مشويد كه ميان پسران من مخالفت باشد . سعى كنيد كه مسعود قصد محمد نكند . و بسيار بگريست و برخاست و دستش گرفتند و به حرم رفت . و خواهرى داشت به غايت عاقلهء محتشمه او را « ختلى خاتون » گفتندى پيش او آمد و بخفت و فرمود تا جملهء سرپوشيدگان بيامدند و زنان را همه بخواند و بگريست و وداع كرد و گفت اى فرزندان شما از مرگ من غمگين مشويد كه عاقبت آدمى اين است ، بايد كه چيزى نكنيد كه روان من از شما برنجد . همه عفت پيش گيريد و خواهر من - ختلى - بر سر شما حاكم و خاتون است از فرمان او بيرون مرويد . پس ايشان همه بگريستند و فرياد كردند و قيامت برخاست . سلطان ايشان را خاموش كرد و هر كسى را ولايتى و ضيعتى كرد و چنان كه درخور هركس بود بداد و دلشان خوش كرد و برخاست و باز جاى خود آمد و بفرمود تا مهد و فيل آوردند و او در مهد نشست و پيل را بكشيدند . و باغى داشت كه آن را « پيروزى » مىگفتند به باغ آمد و در آن باغ صفه‌اى و نشستنگاهى برآورده بود چون بهشت فردوس و سروها به رسته نشانده بود بفرمود تا آن روز همهء سروها از پيرامون آن جاى بكندند و آن روز همهء اركان دولت بگريستند . پس وصيت كرد كه مرا در اين باغ در اين صفه بنهيد و به سعى بسيار باز مهد نشست و به خانه باز آمد و بخفت و بعد از پنج روز