محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

54

مجمع الانساب ( فارسى )

حرب سلطان محمود با پادشاه پادشاهان هند و اين بيدا بر سر دوازده هزار فرسنگ مملكت هند پادشاه بود و او همچون خليفه بود در ممالك جهان ، و راجبال كه پادشاه قنوج بود چون بگريخت پيش او شده بود . او را بفرمود تا بكشتند و گفت تو دشمن بر ملك هندوستان آوردى كه از پيش دشمن گريختى . و بيدا را چندان سپاه بود كه دعوى كردى من از بسيارى سپاه بر خود نمىتوانم جنبيد و سلطان را همه روزه هوس آن كردى كه آن مملكت بگيرد و آن كافر را براندازد پس بساخت و خيمه به صحراى كابل زد و نامه نبشت به بيدا و رسولان فرستاد و گفت تا تو نپندارى كه من از پى تو نايستم تا ترا از روى زمين كم نكنم يا جزيت بپذيرى يا مسلمان شوى و اگر از اين دو كار - يعنى جزيت يا اسلام - يكى نكنى ترا بكشم و زن و فرزندت اسير كنم . و از براى آن نامه فرستادم و ترا آگاه كردم تا تو از آمدن من باخبر باشى و هر كارى كه هست بسازى و نگويى كه محمود مغافصة و ناخبر بر سر من آمد . هان ! تا نيكو انديشه كنى . و چون رسولان كسيد كرد خود با سپاهى همچون سد سكندر و كوه آهنى از ترك و عرب و كرد و ديلم و پارسى و هندو و كابلى و ماوراء النهرى ، و از هر طايفه‌اى روى به سرحد بكوداهه نهاد و اين بكوداهه با آخر هندوستان پيوسته و با مملكت چين ، و از چين تا بكوداهه خيلى راه است . و اين حرب در سنهء عشر و اربع مائه بود و در اين غزا هفتصد پيل جنگى با خود برده بود . و چون از آب گنگ بگذشت بيدا سپاهى بزرگ با ملكى كه نايب او بودند پذيره فرستاد و سلطان آن لشكر را بشكست و آن ملك را بكشت و بگذشت و به شهرى فرود آمد كه آن را « هزارگونه » گويند و هندوان را روز بازارى بود . همان روز بر ايشان زد و خيلى مردم بقتل آمدند و غارت كرد و از آنجا سپاه برگرفت تا به سر در مملكت بيدا و بيدا در جايى لشكر فرود آورده بود كه از دو سوى لشكرگاه دو آب بود . اما نه دريا بود ، جوى بزرگ بود . سلطان از اين سوى آب فرود آمد و هيچ با ايشان نمىتوانست كرد از براى آن كه وحل بزرگ بود . سلطان بفرمود تا هركسى از لشكريان سه روز مىرفتند و خس مىآوردند و در آن وحل مىانداختند تا به سه روز پاره‌اى از وحل با زمين راست شد . سلطان با لشكر از روى آن خس از وحل بگذشتند و دست به شمشير بردند و اكثر لشكر بيدا بكشتند و چون به لشكر بيدا رسيدند چندان لشكر