محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
55
مجمع الانساب ( فارسى )
بود كه گفتى آن همه كه كشته شده بودند صد هزار يكى از آن نبود . و سلطان هميشه خود مىگفت كه من هرگز چندان لشكر به چشم خويش نديده بودم كه آن روز ديدم ، اما در كتابها خوانده بودم . و آن روز كه حرب بزرگ بود گويند پانصد هزار سوار و هشتاد هزار پياده در قلب بيدا ايستاده بودند و با اين همه بيدا هزيمت يافت و سپاهش همه يا كشته يا خسته شدند و كس ندانست كه بيدا كجا شد و چندان غنيمت به دست مسلمانان افتاد كه شرح نوشتن به ملال انجامد و سيصد و هشتاد پيل خياره بدست آمد و چون بيدا پيدا نبود و آن مملكت به غايت دور بود سلطان بازگشت و در راه كه مىآمد ده قلعهء با نام بگشاد و همه را كوتوالان بنشاند و از هر قلعه ده هزار خروار زرينه و سيمينه بستد و چون به غزنين آمد ، فتحنامه به جملهء ممالك فرستاد و گفت تمامت هندوستان ملك من شد و همهء شهرها را منبر و مسجد نهادم يا جزيت برنهادم و نامه به دارالخلافه فرستاد و هديههاى بسيار بفرستاد و بيست هزار من نيل بفرستاد و پنج بت زرين فرستاد هريكى دويست من و صد شمشير هندى فرستاد و پانصد شارهء هندويى و پانصد من عود . و بعد از اين شهر قيراط گرفت كه هم شهرى است از هندوستان و به چين پيوسته است و راه از هند به تركستان بدان شهر است و آن شهر را همه مسلمان كرد . و چون چهار سال از غزو بيدا بگذشت خبر آوردند كه بيدا را مملكتى بزرگ هست و قلعههاى بسيار و قلعهاى هست كه آن را « كالنجار » گويند آنجا رفته و نشسته . سلطان بيقرار شد و لشكر به همان تعبيه بساخت و برفت و از آن شهر كه بيدا رفته [ بود ] تا كالنجار پنجاه و شش منزل بود . و چون برسيد شهرى و قلعهاى ديد كه پنج هزار پاره ديه در پايان آن بود هر ديهى چند شهرى همه آبادان و سه حوض در پاى آن قلعه بود چندان كه هر حوضى را ده هزار سوار فرو شدندى چنان كه هيچ يكى يكديگر را نديدندى . و سنگى يافتند بر بالين آن حوض و به خط هندى بر آن كنده بودند كه اين حوضها فلان ديو بنا كرده و هزار بار هزار دينار زر بر آن نفقه شده . سلطان آن قلعه را درپيچيد و به اندك روزگارى بستد . و در پاى آن شهر كوهى بود كه سه فرسنگ طول و عرضش بود همه يكسان و هيچ جاى فاصله نداشت و اگر كسى خواستى كه يك ذره از آن كوه به تبر بشكستى ، ممكن نشدى و همچون آينهء تابان بود . و در پايان آن كوه شانزده چشمه بود هر چشمهاى آسيايى