محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

47

مجمع الانساب ( فارسى )

بنواخت و خلعت داد و همان روز امير محمود به بارگاه پدر آمد و چون پاى درنهاد دعايى بخواند و بيامد و در چهار بالش بنشست و بفرمود تا بر طاق صفه اين آيت به زر نقش كردند كه هذا من فضل ربى ليبلونىء اشكرام اكفر [ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ] وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ . « 7 » السلطان يمين الدولة محمود بن سبكتكين و امير محمود در سنهء سبع و ثمانين و ثلاث مائه در چهار بالش امارت نشست و هنوز او را سلطان نگفتندى او را « امير يمين الدولة » گفتندى . و مملكت را چنان ضبطى داد كه بايست و الحق شيوهء ملكدارى قبايى بود بر قد او و جملهء عمال و شحنگان را هر يكى فراخور بنواخت و سال اول همهء كارها به قرارى كه پدر نهاده بود ، بگذاشت و بر سر روضهء پدر وقفها مزيد كرد ، چه پدرش خود از براى خود رباطى و مقبره‌اى ساخته بود ، آن را تزيينى داد و همهء مملكت غزنه و هندوستان و زابل و كابل بر وى صافى شد و همهء ملوك از وى سپر بيفكندند و نام گرفت ، اما دلش به خراسان مشغول بود . سال دوم از وفات پدر ، لشكر را به بلخ كشيد و نامه‌اى نبشت به سوى پادشاه بخارا و اظهار طاعت كرد و گفت من بنده و بنده‌زادهء قديمم و پسر آن كسم كه ترا به پادشاهى باز رسانيد و مرا آلت و لشكر و خزينه هست اكنون پدرم وفات كرد تا امير ، مملكت به كه مىدهد ؟ و غرض او خراسان بود ، باشد كه امير خراسان ، خراسان به وى دهد . و از بخارا منشور ايالت خراسان از حد جيحون تا هندوستان و سيستان همه به محمود فرستادند الاشهر نيشابور و سخن نيشابور خود ياد نكرد و غرض محمود خود شهر نيشابور بود برنجيد اما اظهار نكرد و نيشابور را به « بكتوز » دادند كه ذكر او از پيش رفت كه غلامى ترك بود از آن سامانيان . و امير محمود در بلخ مقام كرد تا بر سيستان و كابل و غزنين و خراسان هر سه مشرف باشد . و چون مدتى در خراسان ببود روزى مغافصة بر نيشابور دوانيد و آن را به قهر و كسر بگرفت . بكتوز بگريخت و به خراسان شد و امير بخارا خود سپاهى برگرفت و بيامد . خود اميران بخارا امير را فرو گرفتند و آن بود كه او را

--> ( 7 ) . از آيهء 40 سورهء نمل .