محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

46

مجمع الانساب ( فارسى )

سعى من و شمشير و بازوى من محكم شد امروز من در روى جمعى دشمنان بزرگ نشسته‌ام و عزيمت آن است كه اين مملكت را يك رويه كنم و همهء جهان ما را باشد اكنون برادرم اسماعيل بايد كه مستظهر باشد و سخن مفسدان قبول نكند و ملك و خزينه از وى دريغ نيست آنجا خطبه و سكه به نام من كند و بعضى از خزينه كه به حكم ميراث حق من است بفرستد و به فراغ بال به حكومت بنشيند و الا كه خلاف اين تصور كند من به هيچ روى روا ندارم و او مرد دست من نباشد بايد كه شما كه اركان دولتيد اين معنى را در دل او جاى دهيد و الا همه گناهكار شويد تا دانيد و السلام . و چون رسول بيامد و اين نامه‌ها برخواندند ، جمعى كه نادان و بيباك بودند گفتند اين چه سخن است ؟ به حكم وصيت ، تو امير مملكتى و چه عجز افتاده است كه يافته به نايافته بدهيم ؟ و جمعى كه عقلا و خردمندان و كارديدگان بودند گفتند مكن كه محمود مردى مظفر است و تو با وى برنيايى و خجالت برى . اسماعيل مغرور و مفتون بود قطعا قبول نكرد و جواب نامه باز كرد كه اين مملكت به حكم وصيت پدر ، مراست و مرا عجزى و ضعفى نيست . پدر ، خراسان به تو ارزانى داشت تو بر سر مملكت خود باش كه من نيز با تو كارى ندارم . محمود چون نامه برخواند همچون شير غران يا چون باز كه بر سر كبك فرود آيد به اندك زمانى از نيشابور به غزنين آمد و لشكر به در غزنين فرو آورد و كسانى كه عاقلان بودند همه به لشكر او گريختند . قومى ناپاكان با اسماعيل بودند سلاح پوشيدند و بيرون آمدند و صف كشيدند . امير محمود نوبت ديگر پيام فرستاد و گفت اين كودك را بگوييد كه ابلهى مكن كه كار ملكدارى كار تو نيست . اسماعيل قبول نكرد و گفت ميانهء ما جز حرب نيست . محمود گفت : « مرا خود نياموخت بايد خرد » صلاى جنگ داد به يك طرفة العين صف ايشان بشكست و اسماعيل منهزم به قلعه شد و محمود به شهر درآمد . عبد اللّه دبير را كه دبير سبكتكين بود و مردى معتبر بود بخواند و گفت برو و اين جوانك را بگوى كه بسيار با تو گفتم قبول نكردى اكنون بدين قلعه در شدى بدين نيز مغرور مشو كه قلعه گرفتن پيش من از آب خوردن آسانتر است برخيز و به شب آى تا ترا عفو كنم كه مىدانم كه تو به سخن مفسدان در چاه افتادى . اسماعيل برخاست و به زير آمد و بر برادر سلام كرد . امير محمود او را