محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

45

مجمع الانساب ( فارسى )

صفت آنچه ميان امير محمود و برادرش اسماعيل رفت و سبكتكين چون اثر مرگ بيافت مردمان را بخواند و گفت مرا نوبت مرگ رسيد . اكنون از پسران من مستعدتر و به كار آمده‌تر محمود است كه او را متصدى كارى بزرگ كرده‌ام و او در خراسان است و دل در كلى ممالك سامانيان بسته و على كل حال اين ملك بزرگ به وى خواهد آمد ، اما نمىخواهم نيز كه مملكت من و جاه من خلل يابد ، و اين پسر من اسماعيل هم نجابتى دارد تخت غزنين و ملك هندوستان به وى مىسپارم تا بر جاى من بنشيند و او را وصيت كرد و گفت از رأى محمود بيرون مشو و با او به ادب زندگانى كن كه تو مرد دست او نيستى و اگر ترا در غزنين نگذارد با او مكاو و اگر ترا به اميرى غزنين بگذارد منتى عظيم دان . و نامه نبشت به همين معنى به امير محمود كه اسماعيل را به اميرى غزنين از براى آن نشاندم كه تو كارى بزرگ در پيش دارى و چون ان شاء اللّه تو بدان مصلحت قادر شوى غزنين را پيش تو خطرى نباشد و اسماعيل همچون يكى بندهء تو است بايد كه دست او قوى دارى . پس چون اين وصايا كرد وفات كرد . از آنجا كه طبيعت ايام بىوفاست ، جماعتى كه دشمن خاندان بودند در امير اسماعيل دميدند و او جوانى كار ناديده بود ، گفتند چرا بايد كه مملكتى بدين بزرگى و خزينه‌اى بدين عظمت كه پدر ، ترا داده است تو محكوم برادر باشى ؟ مال عالم و لشكر قوى دارى و محمود در خراسان غريب است و در ميان دشمن نشسته به هرحال كس نصرت او نكند بايد كه او را مجال ندهى كه او خود اسير تو شود . و از آنجا كه طبيعت جوانى است اسماعيل مغرور شده ملك غزنين را به استقلال فرو گرفت و دست در خزينهء پدر نهاد و سر در شراب برد و جمعى از خواص را بر كشيد . پس چون خبر مرگ سبكتكين به امير محمود رسيد سه روز تعزيت داشت چنان كه تمامت امرا و اكابر خراسان بيامدند و چون تعزيت تمام شد رسولان فرستاد و نامه‌اى نبشت به برادران و تعزيت داد و گفت شما را بقا باد و نامه‌اى ديگر نبشت به نواب و امرا و وزرا و گفت شما همه دانيد كه پدر ، مرا در سن هفت سالگى وليعهد خود گردانيد و جملهء كارها به من سپرد و بنياد اين دولت به