محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

38

مجمع الانساب ( فارسى )

كه من آن بت بديدمى اگرچه كودك بودم در خاطر من بگذشتى كه اين مردمان برهيچند . روزى مىگذشتم از آن رود كانيها و نجاستها كه از قربانيها افتاده بود برگرفتم و همه در آن بت پيچيدم و همه را به وحل و سرگين بيالودم . با دل گفتم اگر اين سنگ را خاصيتى هست مرا مكروهى رسد و اگر هيچ خاصيت ندارد اين جماعت همه گمراهند و خود مرا از آن سنگ چه مكروه رسيدى . على هذا روز ديگر آن ملاعين بيامدند و تعجب كردند گفتند كه را زهره بوده است كه با خداى ما چنين كرده ؟ من ايستاده بودم و هيچ نمىگفتم . و چون چهار سال ببود كه من در ميان ايشان بودم مرا با چندين غلام ديگر به شهرهاى ماوراء النهر آوردند و بفروختند . بازرگانى بود مسلمان نيكو اعتقاد نام او نصرچاچى ، از شهر چاچ سمرقند بود مرا با ده غلام ديگر بخريد و عزم كرد كه ما را از شهر نخشب به بخارا آورد و من هم در نخشب رنجور شدم رنجورى صعب چنانچه نصر طمع از من ببريد و مرا به پيرزنى سپرد و خرج به وى داد و گفت اگر بميرد تجهيز كن . و نصر برفت و من مدتى رنجور بودم و آن پيرزن عورتى صالحه بود و به من شفيق بود و مرا نمىگذاشت كه به غير از مداوايى كه طبيب گفتى چيزى ديگر خوردمى و من به غايت ضعيف بودم . روزى آن زن از خانه غايب شد و من قدرى زر داشتم و آن زن را پسرى بود با من دوست و برادر بود و دست برادرى مرا داده او را گفتم از براى من پاره‌اى گوشت و قدرى خبزات بيار او برفت گوشت و خبزات بياورد . بخوردم . آن روز بهتر بودم . پس قريب يك هفته آن مرد مىرفت و گوشت مىآورد و من مىخوردم تا قوت گرفتم و حال با آن زن بگفتم و مرا به تمامى به شد . و آن مرد كه با من برادر بود پيشه او سلاح‌شورى بودى و ميدانى بر در خانه داشت هر روز جمعى از بزرگ زادگان بيامدندى و از وى سلاحگرى آموختندى و من نيز چون چندان قوت يافته بودم كه كمانى مىكشيدم مرا نيز تعليم مىداد تا كه سلاح‌شورى نيك شدم و هيچ چيز از من دريغ نداشت . و نصر در آن سال باز آمد و مرا به بخارا آورد و به امير البتكين فروخت با نه غلام ديگر و امير البتكين مرا نيكو داشتى و بر سر هر نه غلام مهتر كرد و من هرروز شفقت خداوند خود در دل زيادت مىداشتم و خدمت مىكردم و البتكين هر كارى كه دشوارتر و خطيرتر بودى مرا فرمودى و هر كجا برفتمى مظفر باز آمدمى تا امروز