محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

37

مجمع الانساب ( فارسى )

سخنها كه با تو خواهم گفت مرا غرض آن است كه تو بدانى من از حد طفوليت تا امروز كه حاكم مملكتىام به استقلال ، خداى تعالى بر سر من چه حالات گذرانيد و چگونه به بندگى افتادم و باز چگونه به پادشاهى رسيدم و نيكو گوش دار . و بدان كه من در تركستان از قبيله [ اى ] ام كه ايشان را « برسخانيان » گويند . و گويند اين نام از آن سبب بر آن قبيله افتاد كه از قديم همانا يكى از ملوك فارس به تركستان افتاده بود و ملك شده و او را « بارس خان » خواندندى و به كثرت استعمال برسخان شد و پدر من نامش « راجوق » بود و در آن قبيله هركس كه بهادر باشد او را توابحكم گفتندى و پدر من به غايت زورآور و قوى بود چنان كه استخوان پيل به دست بشكستى و همهء جوانان آن قبيله سپر از وى بيفكندندى « 5 » از كمان سخت كشيدن و كشتى گرفتن و امثال اين . و رسم قبايل تركان آن است كه قبيله بر قبيله تاختن كنند و پدر من تنها برفتى و بر قبايل بيگانگان زدى و ايشان را غارت كردى . و او را فرزندان بودند و پسر سومين من بودم و او را ميهمان عجب دوست بودى . روزى جمعى ميهمانان رسيدند در ميانهء ايشان پير مردى كاهن بود و من با ديگر طفلان در گوشهء خرگاه نشسته بودم . پير چون چشم بر من افكند مرا پيش خود خواند و در كف دست من نگاه كرد و گفت اى پسر بسا شگفتا و عجايب كه بر سر تو خواهد گذشت و ترا دولتى بزرگ مىنمايد و نسل تو ، همه پادشاهان خواهند بود ، و آن سخن در دل من اثر كرد و در دل گرفتم و همت در آن بستم . و قضا چنان بود كه در آن هفته قومى كه ايشان را « بخسيان » گويند بر بنگاه « 6 » پدر من تاختن آوردند و غارت كردند و جملهء مال و كودكان و زنان ببردند و پدرم در آن روز به شكار رفته بود چون بيامد هيچ نتوانست كرد كه از آن جايگاه تا مقام بخسيان مسافتى دور بود و سه روزه راه رفته بودند و پدرم تنها بود ، رفتن متعذر آمد حاليا نرفت و حال پدر ندانستم كه بعد از اين به چه رسيد . اما مرا با ديگر طفلان به خيل خانهء بخسيان آوردند و مدتى مرا به دنبالهء گوسفندان كردند و در آن كوهها و صحراها گوسفند چرانيدمى . و آن قوم همه بت‌پرست بودند و در صحرايى سنگى نهاده بود بر مثال آدمى و آن را سجده كردندى و همه وقت قربانيها در پاى بت كردندى و جمعيت بدان موضع بردندى و هر روز گذر من بدان بت بودى و هرگاه

--> ( 5 ) . سپر افكندن كنايه از هزيمت كردن و گريختن و هزيمت خوردن است ( لغت‌نامهء دهخدا ) . ( 6 ) . بنگاه به معانى مختلف به كار رفته ازجمله مسكن و مقام و خيمه و خرگاه ( لغت‌نامهء دهخدا ) .