محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

304

مجمع الانساب ( فارسى )

مىبينى بر سر آن تل علىپاشاست . شيخ حسن گفت اگر او علىپاشاست ، وقت فرصت است . دو هزار سوار لگام ريز از سر تل فرو ريختند علىپاشا ايستاده و مىبيند كه لشكرى مىآيند اما گمان نمىبرد كه لشكر خصم است . بل مىپندارد كه برادر اوست محمد بيك كه از دنبالهء هزيمتيان بازگشته و در ميان كشتگان به غنيمت مشغول است . از اينان كه پيش او ايستاده يك دو كس مىفرستد كه برويد و خبرى آوريد كه اين محمد چه مىكند ؟ آن دو سه سوار چون مىرسند مىبينند كه امير شيخ حسن و امير مسعود شاه‌اند در حال ميانشان به دو نيم مىزنند . چون ايشان ديرتر مىآيند دو سهء ديگر مىفرستد ايشان را نيز به عقب ديگران مىفرستند . على هذا هرچند مردم كه مىروند هيچ يكى طريق رجعت باز نمىدانند . علىپاشا از معولى كه بر خود داشت خود را باز سر نهاد و از پشته فرود آمد چون به صحرا رسيد ديد كه لشكر بيگانه است و بقاياى لشكر او را درپيچيده‌اند و زخم تيغ بر آن دوسه‌اى كه با علىپاشا فرو آمده بودند در حال برجاى بكشتند . علىپاشا چون مهربى نيافت و ديد كه سپاه به علم و آن موضع سر تل كه او ايستاده بود رسيد و علم را دو نيم كردند و ياران را شربت هلاك چشانيدند از اسب فرو آمده و در ميان كشتگان پنهان شده خود را مرده ساخت . شيخ حسن و امير مسعود شاه با هم گفتند علىپاشا البته در اين معركه بايد بود . سواران به طلب او برنشاندند پيدا نبود . سوارى برسيد شخصى ديد سليحى پادشاهانه پوشيده و در ميان كشتگان افتاده برسر او رسيد قضا را علىپاشا بجنبيد آن سوار گفت كه اين كس بزرگى بايد بود و زنده است . نظر كرد و زير جوشن و زره قباى دبيقى مصرى ديد محقق شد كه سرورى است . او را گفت تو چه كسى ؟ چون از آوازهء او ، او را نشناخت ، گفت منم علىپاشا . گفت مطلوب از همه عالم تويى . سرش ببريد و به خدمت نويان آورد . و به افواه گويند كه اين سوار كه او را ديد الكان نوين بود پسر دلبند شيخ حسن . و العهدة على الناقل . على الجمله چون علىپاشا كشته شد ، لشكر اويرات با موسى خان كه از پس به هزيمت شده بودند اين آوازه بشنيدند همه دست و پاى فرو مردند و موسى با قبايل اويرات و برادران علىپاشا راه بغداد در پيش گرفتند و شيخ حسن نويان با امير جلال الدين مسعود شاه هم بر سر آن تل مبارك بايستادند و لشكرى بر وى جمع مىشد و هركسى روى به خدمت او مىنهاد و سر بر زمين مىنهادند و شرايط تهنيت