محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
303
مجمع الانساب ( فارسى )
به لطايف تدبير ايلچيان را مىفرستاد و استمالت مىداد و مىگفت كه اين حربها كه رفت همه سهو است و در ياساى چنگيز خان در كار خانيت ، اجازت جنگ نيست چرا لشكر پادشاه به بهانهء مخالفت ميان امرا همه در دست تفرقه افتند و پايمال هلاك شوند ؟ علىپاشا آقاست صبر فرمايد كه در اين نزديكى من مىرسم به اتفاق آقا واينى و خواتين قوريلتايى داشته شود و كسى كه نسب او ثابت شود و به او جاور تولى و هولاكو نزديكتر و استعداد پادشاهى در او ظاهرتر به پادشاهى برداريم و همه دست يكى داريم تا دشمن چيره نشود . بدين تقريرات معقول و سخنان لطيف جانب علىپاشا را استمالت مىداد و تسلى خاطر امراى اطراف بدست مىآورد و علىپاشا نيز گرگ نونه [ گونه ؟ ] بود مىدانست كه او را ديو صفت در شيشهء غرور خواهند كرد . هم بدين شيوه علىپاشا از اين طرف و شيخ حسن نويان از آن طرف لشكر گرد مىكردند و لشكر اويرات به مردانگى خود و آن كه يك نوبت ظفر يافتهاند به غايت قوى دل و نيز از بدترين حالى به خصب نعمت افتاده بودند و همه خداوند مال و نعمت شده گفتندى چندان بس بود كه يزك لشكر ايشان ببينيم . نويان بزرگ شيخ حسن نيز با نواب و امراى حضرت خود مشورت مىفرمود و لشكر روم و گرج و آن طرف را ساز مىداد و شرايط تدبير به تقديم مىرسانيد و آهستهآهسته مىآمد تا روز عيد اضحى سنهء ست و ثلثين و سبع مائه برسيد و عيد بداشتند . لشكر شيخ حسن به قرادره كه تا تبريز دو روزه [ راه ] است فرود آمد . علىپاشا نيز با لشكر آراسته با تجمل از اوجان بيرون رفت و جمعى از سفرا و مصلحان با خود ببرد باشد كه صلح افتد . روز چهارشنبه چهاردهم ذى الحجه سنه ست و ثلثين و سبع مائه مصاف دادند . در صدمهء اول ، لشكر اويرات دست يافتند و لشكر شيخ حسن پشت بدادند و از ايشان مبالغى بسيار بقتل آمد چنان كه لشكرگاه خالى ماند و علىپاشا با عددى اندك از نوكران خود بر سر تلى ريگ ايستاده و دل خوش كرده كه يعنى لشكر خصم شكستم و لشكر من در پى دشمن نشسته و فتح مراست . علمى برافراشته و ايستاده . و شيخ حسن نويان نيز در برابر او قريب نيم فرسنگ راه هم بر تلى با علمى و هزار سوار ايستاده و دل بر آن نهاده كه سپاهش شكسته شد . ناگاه امير جلال الدين مسعود شاه بن محمود شاه ، آن شير شرزه با هزار سوار پوشيده برسيد و پرسش كرد گفت مير به چه ايستاده است ؟ گفت حال بدين وجه است . فرمود كه اين زمان وقت مردى است ، از مرگ انديشه نبايد كرد و ببايد كوشيد . گفت با كه بكوشم ؟ گفت اينك