محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

302

مجمع الانساب ( فارسى )

تخت ملك نشاند و نامش موسى خان نهاد و لقبش ناصر الدين . و موسى بر تخت نشست در بيستم رمضان سنهء ست و ثلثين و سبع مائه و علىپاشا دم انا ربكم الاعلى زد و اول قضيه‌اى كه شروع كرد يارغوى وزير پيش آورد . و چون به روزگار پيشين و عهد بو سعيد خان اين وزير با علىپاشا بيعت داشت و سوگند با هم ياد كرده بودند ، علىپاشا ظاهرا قصد وزير نمىتوانست كرد حاليا چهار روز وزير موقوف گونه بود . روز سوم علىپاشا كس فرستاد كه دل فارغ بايد داشت كه مرا با تو عهد است و تو همان وزيرى و كار در دست تو مىنهم . و غرض او آن بود تا وزير احوال ممالك و دفاتر و اموال همه با تصرف دهد و نيك و بدى از وى استفسار رود . چون وزير مرد دانا بود دانست كه به هيچ حال صورت نمىبندد كه او را زنده بگذارند . سخنان درشت گفت و گفت من به هيچ حال خلاص نخواهم يافت و چون بو سعيد نماند و ارپا نماند اگر من نيز نمانم عجبى نيست . اما تو وفا نكردى و خداى را خصم خود كردى و ترا خداى مكافات كند . چون اين پيغام برفت هم در شب وزير را به تيغ بگذرانيدند و آن مرد كافى كاردان مسلمان نيكو اعتقاد [ بود ] كه خدايش بيامرزاد . و چون كار وزير تمام شد علىپاشا سواران فرستاده بود به طلب ارپا خان و هر كس از جايى تفحص و تجسس كردند او را بعد از ده روز در يك روزه راه به گيلان بيافتند و گردن بسته بياوردند و سخن پرسيدند جواب مردانه گفت و گفت بو سعيد آقا مرا بر جاى خود اختيار كرد و جمعى نامردان با من غدر كردند اكنون مرا زود از دست برداريد . او را در روز چهارشنبه سوم شوال سنهء ست و ثلثين و سبع مائه بقتل آوردند و از وى سه پسر ماند امروز پيدا نيست كه كجا اند . و چون ارپا خان و جاق او نيز بگذشت علىپاشا جملهء نوكران و نواب به بلاد ممالك روانه كرد و خود مملكت را فرو گرفت و جمله خزاين را تصرف نمود و مال جمله ولايات را در برات كرد و مردمان او تركان و مغولان سخت دل بودند به هر ولايت كه پاى بنهادندى خراب كردندى و مال واجب و ناواجب بربودندى و انواع شكنجه كار فرمودندى . و علىپاشا چون اين كار بزرگ از جاى برگرفت با اين همه از طرف انوشروان عهد شيخ حسن نويان عظيم متفكر مىبود هرچند رسولان مىفرستاد و عذرها مىخواست و مىگفت امير بزرگ تويى و من به مصلحت تو همداستانم و به هرچه حكم تو باشد منقاد و مطيعم ، شيخ حسن نيز از روى كياست