محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

301

مجمع الانساب ( فارسى )

تو از طرف ميمنه بايست غرض تا ما با همديگر نباشيم تا لشكر بعضى از براى من جنگ كنند و بعضى از براى تو و كارى زودتر برآيد . بر اين انديشه وزير و پادشاه قريب نيم فرسنگ راه از هم دور افتادند . به حملهء اول لشكر اويرات به هم درشدند و وزير نيزه برگرفت و مرديها نمود و از طرف ميمنه ، ارپا خان گويند قريب دويست سوار انداخته بود . علىپاشا چون بدان وجه ديد به عزم فرار روى برگردانيد . اكرنج و ديگر امراى غادر منتظر كارى بودند . چون ديدند كه لشكر ارپا غالب آمد ، نشانه‌اى كه با هم كرده بودند آواز دادند و به يك بار پنج شش تومان لشكر از پشت لشكر ارپا جدا شد و مضاف لشكر علىپاشا گشت و نيز حيلتى ساختند و كسى آمد پيش وزير و گفت تو به چه ايستاده‌اى ؟ ارپا را كشتند و لشكر هزيمت يافت . و پيش ارپا آمدند و گفتند وزير را پاره‌پاره كردند تو به چه ايستاده‌اى ؟ با اين همه اگرچه لشكرى چون اين حكايات بشنيدند آن قدر نيز كه مانده بودند منهزم شدند وزير دل از كار نبرد و ارپا نيز ثبات نموده هر دو نيك بكوشيدند . به عاقبت وزير گرفتار آمد ارپا همچنان بر ممر استبداد ايستاد تا وقتى كه چماقى سخت بر دست خورد و چون دستش از كار برفت او نيز روى بگردانيد و از لشكر هيچ كس نيافت جز لشكر دشمن . تاب به اسب داد و برفت كسى نديد كه از كجا بيرون رفت . امراى غادر چون سپاه ارپا را شكسته و وزير [ را ] گرفته و ارپا را گريخته يافتند همه از اسب فروآمدند و زانو زدند پيش علىپاشا و گفتند ما شرايط بيعت و عهد به تقديم رسانيديم . علىپاشا تحسين و احماد كرد و همه را بنواخت و لشكر اويرات در لشكرگاه ارپا افتادند و بسيار غنايم يافتند . روز ديگر علىپاشا عزيمت تبريز مصمم كرد و با لشكر و ابهت فرود آمد . جلوس موسى خان و با علىپاشا جوانى بود گفتند نبيرهء بايد و خان است كه پدرش على نام بود ابن بايد و . و اين پسر در بغداد بزرگ شده بود . و گويند علىپاشا ، پادشاهزادهء ديگر را اختيار كرده بود كه به مملكت بنشاند ، شعربافى از شهر بغداد بيامد و گفت با من يكى پادشاهزاده است ، پسرزادهء بايدو خان ، علىپاشا فرمود تا او را بياوردند در وى نظر كرد ، آثار پادشاهزادگى در اين پسر زيادت از آن پسر پيشينه بيافت ، او را بر