محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
30
مجمع الانساب ( فارسى )
است پيران دولت را كى حرمتى باشد ؟ بدين سبب قصد كشتن من كردند . من مصلحت نديدم در خداوندگار خود عاصى شدن و شمشير در روى او كشيدن . عزم كردم باقى عمرى كه دارم به غزو كفار مشغول شوم ، باشد كه شهادت يابم . و اگر غزا ميسر شود ، نيت حج نيز دارم . اكنون هرچه غلامانند به هيچ حال از من دور نتوانند بود . اما ديگران شايد سر خود گيرند . جملگى گفتند هر كجا سم اسب تو است سر ماست و ما جان فداى تو كنيم . البتكين ايشان را بنواخت و خلعت داد و گفت اكنون بدانيد كه به هرحال لشكر بخارا از پى ما خواهند آمد ، شما مردانه باشيد كه ما بيگناهيم و خداى تعالى با ماست . روز ديگر خبر آوردند كه هجده هزار سوار از بخارا آمدند . البتكين در مردانگى و آراستن لشكر آيتى بود ؛ فرود آمد و تعبيهء لشكر كرد به غايت خوب . و صف بركشيد و خود بر قلب بايستاد و گفت الهى تو دانايى و من گناهكار نيستم . ايشان بر من ستم مىكنند و تيرى در كمان نهاد و بينداخت و ياران هريكى يك چوبه تير بينداختند . تير انداختن همان بود و لشكر بخارا به قبيحترين صورتى منهزم شدن ، و امير لشكر بخارا گرفتار شد . روز ديگر البتكين آن امير را دست باز داشت و او را خلعتى داد و پيغامها داد و گفت خداوند را بگوى كه من به هيچ حال باز نيايم و از دور خدمت مىكنم و تو يكى از بندگان دولت كمگير كه حد بنده چندان نيست كه خداوند دل خود را به من مشغول گرداند . او اين پيغام به بخارا برد . اركان دولت همه خواهان بودند بر آن كه البتكين برود گفتند رها كن اين ترك پير را تا هر كجا خواهد رود . البتكين از خراسان برفت و روى به ملك غزنين نهاد . در راه دوسه شهر و قصبه را بگرفت . و در راه كه مىرفت عدلى بنياد كرده بود همچون نوشروان عادل ، و هيچ كس را در لشكر او زهره نبود كه پرهاى كاه از ديهى بىقيمت بستدندى و بر در غزنين فرود آمد و ملك غزنين كافرى بود ، نام او اريك « 1 » و بترسيد . در روز اول بنياد جنگ با البتكين نهاد . هرچند البتكين گفت مرا با تو كارى نيست من به هندوستان مىروم او گفت ترا راه ندهم و ترا بگيرم كه در خداوندگار خود عاصى شدهاى ! البتكين نيز درايستاد و به مدتى نزديك تمامت شهر و حصار و باره و
--> ( 1 ) . اريك يا كريل يا لريك را نتوانستم پيدا كنم و ضبط صحيح آن را بنويسم .