محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

289

مجمع الانساب ( فارسى )

مىتوان دانست كه بو سعيد بهادر خان چگونه پادشاهى با شوكت است كه كمتر بنده‌اى از آن او شش ماه را از كرياس و اردوى او دور افتاده و به مملكتى بيگانه پيوسته با وجود زحمت غربت و رنج سفر هنوز هر روز يك تومان صدقهء جان پادشاه خود مىدهد و بدين سبب خجالت به وى راه يافت . روزى سيد عضد را گفت برخيز و به خزانه اندر رو و تفرجى بكن . سيد به خزانه در شد و سلطان از عقب وى كس فرستاد كه اجازت هست كه هرچند و هرچه خود خواهى برگيرى . سيد در آن خزانه خروارها ياقوت و زبرجد و الماس و جواهر نفيس ديد و زر و نقره را خود محلى نبود به قليل و كثير نظر بر يك دينار زر و يك دانه مرواريد نيفكند الا يك جامع قرآن ديد حمايل‌وار بر گوشه‌اى آويخته آن را برگرفت و در برافكند و پيش تخت بايستاد . سلطان گفت چرا چيزى از نفايس برنگرفتى ؟ جواب داد كه مرا به رسولى فرستاده‌اند نه به حمالى ، و اين جواب مزيد احترام سيد و بزرگى بو سعيد و خجالت سلطان هند شد . فى الجمله سيد عضد را به تمكينى بازگردانيد كه چشم فلك از آن عظمت و تبجيل خيره شدى و چون بازآمد خود تقرير مىكرد كه هرچند سعى مىكنم كه مقدار مالى كه سلطان محمد شاه به خاصهء من داده غير از آنچه به تحفه پيش پادشاه فرستاده است آنچه خاص مراست بدانم حساب نمىتوانم كرد از جمله سه پاره زين با آلت هرسه مرصع به جواهر و ياقوت و لعلى داده بود كه يك‌پاره از آن قيمت مىكردند به سه لك مال درمىآمد . و لك نزديك هندوان صد هزار دينار است . اكنون ديگر تنسوقات را از اين سه پاره زين قياس مىتوان گرفت . و اين حكايت شمه‌اى است از همت بلند و بزرگى سلطان بو سعيد . و بختى چنان بيدار داشت كه در مدت بيست سال كه او بر تخت خانى متمكن بود هيچ وقت يك سم اسب بيگانه به مملكت وى نرسيد و هيچ ياغى دم مقاومت نزد . و خداى تعالى همه چيزى به وى ارزانى داشته بود . به جز فرزند كه نديد نه نرينه و نه مادينه اگرچه بعد از وفات او گويند از دلشاد دخترى آمد اما چه فايده . بارى چون شجر دولتش مثمر شد و اغصان جمله تمنى او سر به فلك بركشيد و يك قرن از جلوس او بر وسادهء فرماندهى بگذشت و مدت ملكش به قرب بيست سال كشيد در سنهء ست و ثلثين و سبع مائه عزيمت بغداد مصمم فرمود كه قشلاق و عيش‌گاه او بود . ناگاه منهيان خبر دادند كه يعنى اوزبك خان - كه خان قفجاق