محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

290

مجمع الانساب ( فارسى )

است از فرزندان باتو - دعوى در سر دارد كه يعنى زمين اران و آذربادگان قديما داخل ممالك باتو بوده بايد كه پادشاه به ما ارزانى دارد و چون بارها اين استدعا رفته بود و سلطان بو سعيد قبول نكرده عزيمت دارد كه لشكر را از دربند بگذراند . چون حكايتى ضرورى و امرى نازك بود عزيمت بغداد فسخ فرمود و با لشكرى و اردو به قراباغ اران نزول فرمود ، پس وزير را بخواند و او را گفت چون شغل امرا تو مىدانى و جملهء امرا از حضرت دورند و هركسى مشغول ثغرى و شيخ حسن در روم مقيم و شيخ على حافظ خطهء اقليم رابع است و بلاد خراسان در اهتمام اوست و علىپاشا كه خال است به كار ديار بكر و بغداد و موصل و عراق عرب برايستاده و امير محمود شاه خود ملازم ركاب همايون و پسرانش هريكى حاكم خطه‌اىاند چون عراق عجم و فارس و كرمان و غيره ، اين كار ترا كفايت بايد كرد . چون وزير اين حكم بشنيد سراسيمه شد و اگرچه لشكركشى كار او نبود زهرهء جواب نداشت سمعا و طاعة برخواند و در آن هفته به كارسازى مشغول شد . ناگاه پادشاه جهان را اندك انحراف مزاجى روى نمود . اطبا گفتند از افراط و خستگى شراب است . روز ديگر آن حرارت به تب محرق سرايت كرد چون يفيض الكاس عند امتلائها معلوم است و غدر روزگار جافى محقق و عين الكمال در حق اهل دولت روشن چه محتاج بيان است مدت هفده روز صاحب فراش گشت . عاقبت در روز سه‌شنبه سيزدهم ربيع الاخر سنه ست و ثلثين و سبع مائه از تخت بخت درافتاد و به روضهء رضوان خراميد . رحمة اللّه عليه رحمة واسعة . و چون واقعهء او حادث شد و خبر آن درد صعبناك كه هنوز جگر ايام ريش و دل روزگار پريشان است به ولايت شبانكاره رسيد دلم بر جوانى و تخت و بخت آن نوباوهء باغ سلطنت بسوخت و فرياد از نهادم برآمد . از سوز ضمير ، دست در عقيبهء خاطر شكسته كردم و اين فراهم بسته برآوردم . اگرچه شعر اين مسكين فراخور آن نيست كه در كتب ثبت افتد ، اما اگرچه سرد و گران است نازنين من است . شيوهء مرثيه پيش گرفتم و اين چند خامه سخن را نظم دادم . يقين كه ارباب فضل به كرم خود معذور دارند و بنده را تمهد معذرت ارزانى فرمايند .