محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

288

مجمع الانساب ( فارسى )

تنسوقات نفيس مثل طبلها و مرواريد و ياقوت و كمرها از الماس و هرچه عنبر و مشك و زباد و عود و صندل و كافور و عقاقير بود خود حرمتى نداشت و چندان پيل و ببر و كرگدن و خر عتابى و طوطى و گربهء زباد و يوز و باز و بحرى كه عدد آن خداى دانست و زرطلا چندان بود كه به هر شهر كه برسيدندى چهارپايان به جهت حمل آن بدست نيامدى . محملى بدين صفت با يكى از وزراء معتبر و يكى از حجاب بزرگ نام او امير عبد اللّه و نام وزير اختسان ( ؟ ) با پانصد ششصد تن از خواص و امراى حضرت او از راه دريا بفرستاد . چون اين خبر به سمع مبارك خان رسيد يرليغ شد تا به هر شهر كه برسند ايشان را بدرقه كرده اولام به اولام به كرياس رسانند . بدين منوال ايشان را به شهر سلطانيه رسانيدند . رسولان هند چون برسيدند قريب يك ماه آن بارها در بيرون شهر سلطانيه افتاده بود و هيچ كس التفات نمىكرد ، چنان كه رسولان به ستوه شدند . بسيار شفاعت به اركان دولت كردند تا روزى وزير الوزرا غياث الدين محمد بن رشيد ايشان را بخواند و بپرسيد تا به چه كار آمده‌اند ؟ گفتند پادشاه ما طلب دوستى و موافقت مىكند . بعد از يك هفته ديگر خان فرمود تا آن بارها را در طوى بزرگ همه ببخشيدند و بر امرا و لشكر تخصيص فرمود . هيچ چيز از آن روى خزينهء پادشاه نديد و در روز طوى رسول دوگانه را بياوردند تا عظمت اردو و كرياس بزرگ را بديدند و به چشم خود قيامت مشاهده كردند و بيهوش شدند و سر بر زمين نهادند و مجال نطق نداشتند . بعد از مدتى ايشان را با تشريف و سيورغاميشى بازگردانيدند و جواب نامه‌ها كردند به استمالت آن كه جلب دوستى مبذول است . از بأس ما ايمن باشد و يكى از بندگان حضرت از پاى كاران ديوان مردى در حساب از علويان نام او سيد عضد الدين يزدى بفرستادند نزديك سلطان محمد شاه با بعضى از بلاك ( ؟ ) كه در خور چنان پادشاهى بود و اين سيد از راه خشك به مدت شش ماه به شهر دهلى كه دار الملك محمد شاه بود رفت به عظمتى هرچه تمامتر با چتر و پايزه و چون برسيد سلطان محمد شاه مورد او را عزيز و گرامى داشت و در دعا و ثناى سلطان بو سعيد بيفزود و سر بر زمين نهاد و غايبانه چوك زد ( ؟ ) و تشريف كه او را فرستاده بودند بپوشيد . و سيد عضد قريب سه ماه در پايتخت سلطان محمد شاه بود و چندان مال از الوس سلطان بو سعيد با خود برده بود كه در آن سه ماه هر روز يك تومان زر به صدقه دادى از براى پادشاه بو سعيد . و چون سلطان محمد شاه اين همت بزرگ مشاهده كرد گفت