محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

284

مجمع الانساب ( فارسى )

دو پسر ديگر و اندكى از خواص كه با وى بودند ، با خزينهء تمام كه در بار چهارپايان داشت روى به دار الملك هرات نهاد . چون برسيد غياث الدين ملك روز اول مورد او را غنيمت دانست و شرايط توقير و احترام به تقديم رسانيد و او را فرود آورد و جان برميان بست . چون شب در رسيد ملك غياث الدين هر دو پسر خود را بخواند و گفت بدانيد كه جان و خان و مان و دنيا و آخرت من بر سر اين مرد رفت . گفتند چگونه ؟ گفت مرا با او عهد است اگر قصد او مىكنم دين از من رفت و اگر قصد نمىكنم و مدد او مىكنم در حضرت پادشاه وقت عاصى و ياغىام و اگر او را راه مىدهم تا برود طلب او به‌هرحال از من خواهند كرد . سه كار است هر سه به نفرين بد . پسران گفتند مصلحت در آن است كه او را موقوف كنيم و صورت حال با بندگى حضرت نماييم تا حكم يرليغ بر چه جمله نفاذ يابد . به همين معنى قرار دادند و دو سه روزى در مراعات چوپان كوشيدند . از هرات تا « 21 » دار الملك سلطانيه دويست فرسنگ زيادت باشد . چون حكم پادشاه برسيد قصد او كردند . چوپان در آن روز امارت آن بيافت كه او را خواهند كشت . پيغامى فرستاد پيش غياث الدين و گفت بد كردى و از خداى نترسيدى و سوگند به دروغ كردى . روزگار من بسر آمد اما تو نيز مكافات بيابى . اما مرا سه حاجت به تست و چشم دارم كه هر سه روا كنى : يكى آن كه مرا چون بكشى در اين زمين به گور نكنى و همچنين با تابوت بنهى . دوم آن كه پيغام از من به بو سعيد فرستى كه چوپان زينهار داده كه تابوت و جسد من به خاك مكه فرستى و به گور كنى . سوم آن كه انگشت ابهام از من جدا كنى و به نشانه پيش تخت پادشاه فرستى . چون اين وصايا تمام كرد ، غياث الدين دو سرهنگ بفرستاد تا او را به زه كمان بكشتند و تابوت او را بنهاد و انگشت ابهامش همچنان جدا كرده به كرياس فرستاد . قضاى خداى و همت چوپان كه در كار بود جماعتى در حضرت پادشاه عرضه دادند كه غياث الدين با چوپان يكى است و اين انگشت از آن ديگرى است كه بريده و فرستاده . و غرض از انگشت آن بود كه انگشت ابهام چوپان مثنى بودى و آن نشانه‌اى روشن بود . چون حساد بعد از مرگ اين سعايت در حق چوپان كردند بو سعيد يرليغ داد كه چوپان را همچنان با تابوت بياورند . غياث الدين تابوت او را ببرد و پادشاه

--> ( 21 ) . در نسخه اصل : « با » .