محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

27

مجمع الانساب ( فارسى )

هر آينه كين اين پادشاه از شما بخواهم تا من بعد بندگان بر خداوندان دلير نشوند . ايشان بترسيدند و پيغامها فرستادند و عذر خواستند و گفتند قضاى خداى بود ، ما همه آن كنيم كه امير مصلحت فرمايد . و فقها و صلحا در ميان آمدند و صلح كردند بدان كه بلخ و ترمد و طرف مشرق همه از آن امير محمود باشد كه به غزنين نزديكتر است و نيشابور و خراسان بكتوز را و قهستان و جبال و طبرستان ابوالقاسم سيمجورى را ، دو سه روز بر اين برآمد روزى امير محمود خواست كه ايشان را بيازمايد تا بر سر قول و پيمان خود هستند يا نه ؟ لشكر برگرفت و يك دو منزل از خراسان برفت . ايشان چون غيبت يافتند در دنبالهء لشكر او نشستند و كششى كردند . امير محمود آن را فرصتى دانست و بازگشت و گورستانى بنهاد و ايشان همه متفرق شدند و ابوالقاسم سيمجور بگريخت و عبد الملك به بخارا باز شد و بكتوز آواره گشت . و سلطان محمود را چون اين فتح برآمد آن روز دل بر پادشاهى و مملكت سامانيان نهاد و جملگى خراسان را فروگرفت و هر شهرى را نايب و شحنهء خود بفرستاد و داد و عدل كرد . و چون عبدالملك در بخارا تنها ماند ايلك خان انتهاز فرصت يافت و با لشكرى تمام بيامد و عبدالملك را بگرفت و تمامت اولاد و اتباع او را بگرفت و بند كرده به قهندز كرد و خود به بخارا و ماوراء النهر مستولى شد و مملكت سامانيان بپايان رسيد . در ميان ملك‌زادگان كه محبوس بودند پسرى بود او را به كنيت ابو ابراهيم گفتندى برادر عبدالملك بود و مردى به غايت مردانه بود حيلتى ساخت و از بند بگريخت و مدت پنج سال در عالم مىگشت و هر وقت لشكرى گرد كردى و كوششى نمودى . چون سپاه دولتش در جويبار مراد تيره شده بود ، بوى وفا از هيچ كسى به مشام او نرسيد تا كارش به آن رسيد كه ذكر خواهد رفت . الامير ابو ابراهيم اسماعيل بن نوح نام او اسماعيل بود و لقبش را منتصر گفتندى . چون از بند بگريخت عازم خوارزم گشت و جمعى از لشكرى كه منهزم شده بودند بر وى گرد آمدند و قصد بخارا كرد و به بخارا اندر شد و شحنهء ايلك براند و مردمان بخارا به آمدن او شادى