محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

203

مجمع الانساب ( فارسى )

را گفتند كردوجين مىفرمايد كه : اگر بار خار است خود كشته‌اى * و گر پرنيان است خود رشته‌اى اين مكافات برادر است كه او را بيگناه خبه كردى . پس او را ريسمانى در گردن كردند و به خبه بكشتند . كه واجب شد طبيعت را مكافات . و هم در آن حدود ديهى بود نام آن مسكين . آنجا مدفون بود تا چون محمد شاه از حضرت بازگشت استخوان او به تعظيم و تبجيل به كرمان آورد و در مدرسهء مادرش تركان به گور كرد . و كان ذلك فى سنة اربع و تسعين و ست مائه . السلطان مظفر الدين محمد شاه بن حجاج سلطان محمد شاه آخرترين سلاطين كرمان بود و پسر دوم حجاج بود و تا غايت كه اين همه كارها رفته بود او در كرمان مقيم نبود . ملازمت پادشاهان و امرا كردى و مردى مردانهء باقوت باتحمل باتجمل بود ذهنى تمام و عقلى كامل و عدلى شامل . چون غازان خان سرير سلطنت را به فر قدوم مبارك خود مشرف گردانيد مربى سلطان محمد شاه گشت و او را با چتر و پايزه و طوق به كرمان نامزد فرمود و بعد از چندين سال با مملكت موروث خراميد و اهالى ولايت و بندگان و چاكران جد و پدرش به ورود او بهجت كردند و شادى از سر گرفتند و برادر علاء الدين حسن شاه در ملك با وى شريك شد و نايب گشت و او را دوست مىداشت و ملك ناصر الدين غورى با او بيامد به تمشيت و ياساميشى كرمان ، و جان برميان بست . هم در آن نزديكى مولانا صدرالدين كه از اولاد ملك روزان خزاف [ زوزن خواف ؟ ] بود در اردو قصدى كرد محمد شاه ناصر الدين غورى بفرستاد تا دافع آن قصد شد و خود نيز در عقب روى به اردو نهاد و قتلغ شاه نوين مربى او شد و به امر او باز كرمان آمد . و هم در اين سال مولانا فخر الدين هرات به بعضى از مناصب با حكم يرليغ به كرمان آمد و كار كرمان مطلقا در خود پيچيد و بر صندلى صدارت متمكن شد و آغاز قصد و غرض با محمد شاه كرد و سلطان محمد شاه طريق احتمال پيش گرفت . و هم در آن سال جمعى از ملوك كرمان بر محمد شاه ياغى شدند و سلطان